28/10/2025
شاگردی نزد استاد خود آمد و گفت: ♦️ «استاد، بسیار مطالعه کردهام، اما بیشتر آن را فراموش میکنم. پس فایدهی مطالعه چیست؟»
این پرسش صادقانه، از ذهن شاگردی کنجکاو برخاسته بود. استاد تنها لبخند زد و بیآنکه چیزی بگوید، با نگاهی آرام به او نگریست.
مدتی گذشت... روزی استاد کنار جوی آبی نشسته بود. ناگهان رو به شاگرد کرد و گفت: «پسرم، تشنهام. لطفاً با آن چلوصاف که آنجاست، کمی آب برایم بیاور.»
شاگرد با شگفتی به استاد نگریست. در دل گفت: «چطور ممکن است با چلوصافی پر از سوراخ، آب آورد؟» اما از نافرمانی هراس داشت.
بارها دوید، صافی را پر کرد، ولی هر بار آب پیش از رسیدن به استاد، از میان سوراخها فرو میریخت. سعی کرد تندتر برود، سوراخها را بپوشاند، زاویه را تغییر دهد... اما بیفایده بود.
خسته و ناامید نزد استاد بازگشت و گفت: «استاد، نتوانستم... هر چه تلاش کردم، آب از میان صافی رفت.»
استاد با نگاهی مهربان گفت: «درست است، اما به صافی نگاه کن.»
شاگرد سر بلند کرد؛ چلوصافی سیاه و کهنه حالا درخشنده و پاک شده بود. استاد آرام گفت: «پسرم، این همان اثر مطالعه است.
وقتی مطالعه میکنی، شاید همهی دانستهها در ذهنت نماند، اما ذهن و روحت پاک میشوند. اندیشهات زلال میگردد و وجودت تازه میشود، بیآنکه خودت بدانی.»
آنگاه لبخند زد و افزود: «مطالعه برای پر کردن حافظه نیست، بلکه برای شستوشو و روشنی روح است.»
📚🤝 آیا این داستان برایتان آموزنده بود؟ دوست دارید بیشتر از چه نوع مطالب و داستانهایی برایتان به اشتراک بگذاریم؟ نظرات شما چراغ راه ماست.
کاپی #