S M S

S M S 💻اطلاعات عمومی
😲انگیزشی
📖داستان ها
📙اشعار ناب
🌳رشد فردی
دانستنی ها
📝پرسش و پاسخ
📊تست روانشناسی
🗄️سرگرمی

08/01/2026

#چشمی به تخت و بخت ندارم مرا بس است...
یک صندلی برای نشستن کنار تو...
#چشم #تخت #بخت #تو ゚viralfbreelsfypシ゚viral

  » هلینا «...........با صدای الارم مبایل از خواب بیدار شدم.ساعت دقیقا 7 : :6 صبح را نشان میداد. ًاز جا بلند شده به سمت ...
07/01/2026



» هلینا «...........
با صدای الارم مبایل از خواب بیدار شدم.
ساعت دقیقا 7 : :6 صبح را نشان میداد. ً
از جا بلند شده به سمت حمام رفتم جهت وضو.......
بعد از ختم نماز به آشپزخانه رفته و آماده گی به صبحانه را گرفتم......
سفره را چیده و همه اعضای خانواده را به دور سفره دعوت نمودم.
حمید: روی خدا را ببین هلین، بگذار چند لحظه دیگه هم بخوابم.......
تنبل ترین فرد خانواده، در میان همۀ ما، حمید بود، هر چند در عرصۀ درس و تحصیل اش
پسر سخت کوشی بود، ولی هیچ گاه عادت نداشت که از طرف صبح زود بیدار شود.
همیشه با بسیار عجله روانۀ دانشگاه میگردید، چون از طرف شب تا ناوقت های شب بیدار
میبود و به همین دلیل خیلی تنبلی میکرد در عرصۀ بیدار شدن از خواب.....من: حمید جان بلند شو، صبحانه بخور، بعداً به دانشگاه برو.
حمید: میل ندارم، بعدا باز دانشگاه میروم و در همان جا میخورم. ً
من با لحن مظلومی: حمید جان حداقل امروز بلند شو صبحانه را مثل ما به آرامی نوش جان
با یک دن
کن بعدا یا فکر آرام به دانشگاه برو. ً
صورتش را بیشتر با کمپلی که بر سر داشت پوشاند و جوابی نداد....
کمپل را از صورتش دور کرده گفتم: بخدا حوصلیم رفت، هله زود بلند شو......
بالخره با هزاران مشکل از جایش بلند شد و با بوسیدن صورتم و با گفتن اینکه » درست
است میایم « از کنارم رد شد و من هم دوباره به صالون برگشتم.
با حضور پدرو مادرم لبخندی مهمان لب هایم گردید.
صورت هر دوی آنها را بوسیده و با گفتن ) سالم صبح بخیر تکه های قلبم ( در چوکی کنار
شان نشستم.
هر چند حمید صورتش را شسته بود ولی اثرات خواب هنوز هم در صورتش دیده میشد.
با چشمان پ ف کرده اش در چوکی کنارم نشست و با گفتن موالنای کوچک به خندیدن آغاز
کرد.......
هر گاه زمانیکه شعر های موالنا را دکلمه میکردم حمید به خندیدن شروع میکرد و لقبم را
موالنایی کوچک گذاشته بود.....
ظرف مربا و قیماق را در جلو حمید گذاشتم و او هم با اشتهای فوق العاده همیشگی اش
نوش جان کرد.
پدر و مادرم هم بعد از ختم صبحانه آماده گی رفتن به وظیفه را گرفتند و بعد از نیم ساعت
آماده گی، هر دوی شان یکجا از خانه بیرون شدند.
حمید هم صورتم را بوسید و با گفتن ) خدانگهدار عزیزدلم ( از خانه بیرون شد.
ظروف را شستم و بعداً راهی اتاقم گردیدم....
حیران بودم که در تقسیم اوقات امروز کدام مضامین جاگزین شده است.کتاب هایم را باز کرده و چند صفحۀ آنرا مطالعه کردم..( دوستان معزز داستان را مطالعه میکنید اما تا فعلا صفحه را فالو نکردید خواهشمندم صفحه را فالو کنید)
هر چند کتاب ها و چپتر ها از سمستر های قبلی بود ولی باز هم با خواندنش چند دقیقه خود
را سرگرم کردم.
بالخره حوصله ام سر رفت، کتاب ها و چپتر هایم را کنار گذاشته، کتاب » دیوان شمس«
را برداشتم و شروع به خواندن آن کردم.......رباعی 247
آن عشق مجرد سوی آن صحرا میتاخت
دیدش دل من ز کر و فرش بشناخت
با خود میگفت چون ز صورت بر هم
با صورت عشق عشقها خواهم باخت

رباعی 245
آنکس که ز سر عاشقی با خبر است
فاش است میان عاشقان مشتهر است
و آنکس که ز ناموس نهان میدارد
پیداست که در فراق زیر و زبر است شمس «.........
از قفسۀ کتاب هایم، چپتر های درسی ام را برداشته، دروس گذشته را باز خوانی کرده و
نظری به درس های جدید انداختم.
نگاهی به تقسیم اوقات کتابچه ام انداختم مشاهده کردن به تقسیم اوقات دستم، یاد حرف های دیروز هلینا افتادم که گفت تقسیم
اوقات را ندارد.
خیلی دلم برایش سوخت، بیچاره چه خواهد کرد.
بعد از چند لحظه درس خواندن به آشپزخانه رفتم.
بوی خوشمزۀ برنج و لوبیا در همه فضای آشپزخانه پیچیده شده بود.
باران که مصروف آشپزی بود و هنوز از حضورم در آشپزخانه آگاهی نداشت.( دوستان معزز داستان را مطالعه میکنید اما تا فعلا صفحه را فالو نکردید خواهشمندم صفحه را فالو کنید)
دستانم را از پشت دور کمرش حلقه کردم.
چیغی بلند کشید که حتا از صدای چیغش من هم ترسیدم و خودم را کنار کشیدم.
بیچاره از ترس زیاد نزدیک بود سکته کند.
قهقۀ زدم و سرم را بلند کردم.
باران که هنوز هم از ترس زیاد نفس نفس میزد و دستش را روی قلبش گذاشته بود به سویم
نگاه کرد و گفت: چیکار میکنی شمس.... نزدیک بود که سکته کنم.
در حالیکه میخندیدم گفتم: خدا نزنید باران..... تو چرا اینطوری چیغ میزنی.... نزدیک بود
که من سکته کنم.
باران در حالی که میخندید گفت: خوب شد که ن مردم...... و گرنه میدانستم که چگونه حقت
را بدهم..... هههههه.
در حالیکه میخندیدم و از خندۀ زیاد دست هایم را بروی زانوهایم گرفته بودم گفتم: تو که
میمردی باز چگونه حق مرا میخواستی بدهی، کاش که می مردی که دل همۀ ما جم میشد نه
اینکه تا مرز سکته مرا رساندی.
فهمیدم که خوب حرصش گرفته بود.
چیزی نگفت و رویش را دوباره به سمت قبلی اش برگرداند.
صورتش را بوسیده و محکم در آغوشش گرفتمدوست نداشتم که از جمله برادر هایی باشم که باالی خواهرایم سیاست های ناحق انجام بدهم
و یا کسی باشم که با خواهرانم هیچ گاه سخن درست نگفته باشم و همیش با بدخویی هایم رو
به روی شان نمایم.
چنین خصلت ام را که همه دوست داشت، این بود که با باران و نازنین خیلی صمیمی بودم
و هیچ گاه از باران حرف هایم را پنهان نکرده بودم.
یعنی جدا ازینکه خواهر و برادر بودیم، بهترین دوست هم بودیم.
)) بد بختانه یکی از عمده ترین رسوم زشت افغانستان این است که عدۀ زیادی از برادران
هیچ گاه با خواهران شان رویۀ نیک و حسنه یی ندارند و از بودن خواهران شان در خانه
سخت خجالت میکشند.
بهتر است که برای همچین انسان هایی باید بگویم که خواهر زیباترین خلقت خداوند بروی
زمین است و بودنش در کنار انسان، انسان را در اوج موفقیت میرساند. ((
غذا را به بهترین شکل میل کرده و راهی دانشگاه گردیدم.
با همه همصنفی ها احوال پرسی کرده و چشمم دنبال هلینا میگشت.
تازه در چوکی همیشگی ام نشستم که حضور هلینا را حس کردم.
باز هم با تیپ بسیار زیبا و لبخند دیروزش به صنف داخل شد و با همه دختران احوال
پرسی کرد و به سمت چوکی آخر رفت و در همانجا نشست.
تازه متوجه من شد و با اشاره سر سالم خود را رساند و من هم عین خودش با اشاره سر
جوابش را دادم.
ساعت استاد خاطره بود و با ورودش همۀ صنف به احترامش ایستاده شدیم و با چند کالم
حرف های شیرین همیشگی اش درس را آغاز کرد.
و بعد از اتمام درس همان شعر روز قبلش را که نتوانست بخاطر حضور هلینا دکلمه نماید
را نیز دکلمه نمود..( دوستان معزز داستان را مطالعه میکنید اما تا فعلا صفحه را فالو نکردید خواهشمندم صفحه را فالو کنید). کمنت را فراموش نکنید.

07/01/2026

#اررزش خودت را میدانی؟
بعد از دیدن این ویدیو واقعا ارزش خود را میدانید.

07/01/2026

داستان جالب

  بودن هم یعنی  #جرم #نمی‌دانم از کجا شروع شد، شاید از همان لحظه‌ای که فهمیدم بی‌گناه بودن هم می‌تواند مجازات داشته باشد...
07/01/2026

بودن هم یعنی #جرم
#نمی‌دانم از کجا شروع شد، شاید از همان لحظه‌ای که
فهمیدم بی‌گناه بودن هم می‌تواند مجازات داشته باشد.
من کاری نکرده‌ام، اما نگاه‌های خانواده‌ام طوری‌ست که انگار همه‌چیز را کرده‌ام.
هیچ‌کس چیزی نمی‌گوید، و همین سکوت از هر اتهامی سنگین‌تر است.
عذاب وجدان از همین‌جا آغاز می‌شود؛ نه از گناه، بلکه از ناتوانی در توضیح بی‌گناهی.
با خودم فکر می‌کنم چرا انسان برای رنج دیگران می‌سوزد، اما برای خودش نه.
چرا وقتی جسمم زیر فشار نگاه‌ها خم می‌شود، حق ندارم بگویم خسته‌ام؟
چرا وقتی روحم شب‌ها آرام نمی‌گیرد، باز هم خودم را متهم می‌کنم؟
انگار من فقط برای تحمل ساخته شده‌ام، نه برای زیستن.
بعد مادر…
این‌جاست که همه‌چیز فرو می‌ریزد.
می‌بینم که رنج من، ناخواسته، به او می‌رسد؛
نه با حرف، نه با فریاد، بلکه با همان سکوت سنگینی که در خانه می‌چرخد.
او چیزی نمی‌پرسد، اما نگاهش پر از ترس است؛
ترسی که من در او کاشته‌ام، بی‌آن‌که بخواهم.
و این بدترین شکل عذاب وجدان است:
این‌که بدانی وجودت، حتی وقتی خطایی نکرده، برای دیگری درد می‌آورد.
گاهی با خودم بحث می‌کنم، مثل دو انسان که در یک بدن گیر افتاده‌اند.
یکی می‌گوید: «تو مقصر نیستی.»
دیگری جواب می‌دهد: «اما رنج هست، و تو علت نزدیکی.»
و من میان این دو صدا خرد می‌شوم.
نه می‌توانم خودم را ببخشم، نه می‌توانم خودم را محکوم کنم.
شب‌ها طولانی‌اند.
افکار مثل موش‌هایی در سرم می‌دوند و هیچ‌کدام را نمی‌توانم بگیرم.
به این فکر می‌کنم که اگر نبودم، شاید همه‌چیز ساده‌تر می‌شد؛
نه بهتر، فقط ساکت‌تر.
اما حتی این فکر هم آرامم نمی‌کند،
چون می‌دانم وجدان، حتی در نبودن هم دست از انسان برنمی‌دارد
من میان عشق به خود و ترس از آزار دیگران گیر مانده‌ام.
هر قدم به سمت خودم، خیانت به دیگری‌ست؛
و هر عقب‌نشینی، خیانت به خود.
این همان جهنمی‌ست که کسی آن را نمی‌بیند،
اما انسان هر روز، هر ساعت، در آن زندگی می‌کند.
و عجیب این‌جاست که با همه‌ی این‌ها، هنوز زنده‌ام.
نه از امید،
بلکه از عادت.
از این‌که انسان حتی به درد هم خو می‌گیرد.
و شاید همین، تلخ‌ترین حقیقت باشد.
صفحه را حتما فالو‌کنید.

07/01/2026

#زیباترین کلیپی بود که در باره #انسانیت دیدم.
انسانیت #کلیپ #خداوند #نیکی #صبر #حوصله #استقامت #امید #آرزو

تبلیغیک پرتره استودیویی فوق واقعی 8k و تمام تنه که شخصی با صورت آپلود شده به عنوان مرجع، روی پس زمینه زرد بی درنگ و پر ج...
07/01/2026

تبلیغ
یک پرتره استودیویی فوق واقعی 8k و تمام تنه که شخصی با صورت آپلود شده به عنوان مرجع، روی پس زمینه زرد بی درنگ و پر جنب و جوش نشسته است. سوژه اصلی یک هودی زرد خردلی با طرح های کشویی قابل مشاهده، شلوار جین مشکی به شدت پاره شده و چکمه های چرمی قهوه ای می پوشد. هر دو دست باز است، کف دست ها رو به بالا، جلوی بدن قرار گرفته اند که انگار نگه داشته یا حاضر. این ترکیب تفاوت مقیاس سورئال را نشان می دهد، با شش نسخه مینیاتوری از همان شخص به طور دقیق در صحنه ادغام شده اند. یک مینیاتوری روی شانه چپ می نشیند و دست را به دهان می چسبد انگار در گوش آن شکل بزرگتر نجوا می کند. یک مینیاتوری دیگر روی شانه راست می نشیند و کاملاً به سمت راست اشاره می کند. سومین مینیاتوری درست روی کف دست چپ باز شکل بزرگتر ایستاده، دست ها روی باسن. چهارمین مینیاتوری روی کف دست راست باز شکل بزرگتر ایستاده، دست ها در جیب. پنجمین مینیاتوری به طور اتفاقی به زانو چپ چهره بزرگتر خم می شود و دستها به هم می خورد. ششمین مینیاتور روی زمین کنار چکمه راست شکل بزرگتر نشسته و یک دست روی چانه اش قرار گرفته است. همهٔ مینیاتورها به صورت یکسان با هودی زرد، شلوار جین مشکی و چکمه های قهوه ای پوشیده اند. این تصویر با یک عکس متوسط، زاویه مستقیم دوربین، با استفاده از نورپردازی استودیوی نرم و سینمایی که سایه ها و برجسته سازی های ظریف ایجاد می کند، بر بافت های بسیار با جزئیات روی لباس، پوست و مو تأکید می کند و در نتیجه یک عکسی چشمگیر و دقیق می شود.

07/01/2026

#رمضان #ماه پر برکت

با انسان های نمک نشناس مقابل میشوی تا بفهمی که همه مثل خودت پاک دل نیست…🤍
07/01/2026

با انسان های نمک نشناس مقابل میشوی تا بفهمی که همه مثل خودت پاک دل نیست…🤍

Shout out to my newest followers! Excited to have you onboard! Ghulam Mustafa Dost, Rahim Abdollahzadeh, Musa Ziraki, Ah...
07/01/2026

Shout out to my newest followers! Excited to have you onboard! Ghulam Mustafa Dost, Rahim Abdollahzadeh, Musa Ziraki, Ahmad Seyar Azimi, اسدالله وفا, Hasib Behzad, Aziz Rahimyar, عبدالقاهر مقصودی, Yousuf Shahikhil, مبارک شاه مصلح سیغانی, فاروق روف, Wahida Mujaddidi, Javid Balkhi, عبدالعلی ولیزاده, مولوی حبیب الله محمدی, عبدالکریم کریمی, Eylül Sehim, جاوید احمد, Helalahmad Taher, محمد فیاض کوهستانی, حدیث ابراهیمی, خلیفه الیاس محمدی, الحاج محمد جاوید ذکریا, Atifa Sahill, سها میرزاده, Shadokht Malika, آرمین جان, نورالحق حقانی, Shahnaz Pourhaji, امان الله ایوبی, عبدالعلی درویشی لف, زویا صدیقی, Monibullah Ahmady, محمدادریس خلیلی, Arezo Karimzad, هارون رشید نبی زاده, Naser Ahmadiyan, Fazulhaq Almas, احمد نیازی, Morteza Asafi, بیژن صداقت, Rashad Sohrabi, بدری غوری, Rayan Wafadar, Hossein Bani, Bāno Ghulami, Rahmatullah Turkistani, ﺳﻤﻴﺮا اﻳﻮﺑﻲ, Angel Afghan, کفایت حیدری

Address

Kabul
23451

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when S M S posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Contact The Practice

Send a message to S M S:

Share

Share on Facebook Share on Twitter Share on LinkedIn
Share on Pinterest Share on Reddit Share via Email
Share on WhatsApp Share on Instagram Share on Telegram