02/03/2026
رومان _عشق یا دوستی
نویسنده _مهناز امیری
قسمت _سی ام
مادرم حالی چی کنیم دنیا مه گفتم نرو حالی که رفتی ای شرمنده گی ره نمیگی چطو به طرف شان سیل کنیم
فقط فردا صبح باید بری شفاخانه
یک روز پیش باید میرفتم شفاخانه تا شرایط عملیات برم میگفتن.
از ای بیشتر نمی دانم
هر لحضه که میگذشت به نگرانی هایم افزوده میشد
چشم مانده بود به ساعت با گذشت هر ساعت و رسیدن فردا یکه
رفته نمیتانم بیشتر جیگر خونم می شد
مادرم یک چیز خو بخو اگه دفتا عملیاته پدرت قبول کرد باز چی میکنی
_مادرم خورده نمیتوانم از گلویم پایین نمیره میفامی چی میگم
خوشی خالیم یاد میایه احساس خجالت میکنم
چه قسم بگویم پدرم اجازه نداد اصلا بارو میکنن نخاد گفتن ماره بازی دادن چی کنم مادر
مادرم _گناه خودت است رفتی معاینات دادی یکبار میآمدی خانه از مه و پدرت می پرسیدی بعد معاینات دادی
حالی هم خدا میدانه چی میشه
بعد ایقدر وقت سر خوردیم حالی مجبور باز فرار کنیم از شان
او دفعه از دست خودشان
حالی از شرمنده گی باز مهدی بميره خووو بیخی به طرف ما سیل نخاد کردن
خاد گفتن انتقام گر فتن
_دنیا هیسسسس گپ از مرگش نزن خدا نکنه
_خوووو دیگه راهی دارن نی جز تو تو که نری میمیره
__ دنیا هی ایقه نگو بموره مره بیشتر دچار عذاب وجدان نکو
اشتباه کردم ای کاش نمی رفتم اوووووف مادر مره تنها بان
رفت سر تخت شیشتم کم مانده گریه کنم اما وعده سپر ده بودم که بی اجازه پدرم قدم نمانم اما از دیگه طرف به مهدی وعده بر گشتن داده بودم
همه به دو راه میمانن ما به چندین راه مانده بود
خالیم، تقوا، مهدی، مادرم، پدرم
چشم هایم بستم خسته شدم از همه چی چرا همه مشکلات یکجایی میاین
صبح فرا رسید
مادرم نماز می خواندم منم وضوع گرفتم نماز خواندم رو به مادرم کردم گفتم
_ خیر است یکبار دیگه کت پدرم گپ بزن
_ درست است گپ میزنم
رفت مام پشت در گوش خواباندم که چی میشه
اما جنگ پدر مادرم در گرفت هیچ وقت ای قسم جنگ شان نشده بود از ایکه مسبب ای همه مه بودم زیاد جیگر خون شدم
پدر از عصبانیت از خانه رفت
مادرم _نشد اجازه نداد فامیدی
حالی هم برو تو بیشتر عصابم خراب نکو دلم سر تو خالی نکنم
هیچ نگفتم
رفتم به اتاق با گذشت هر ساعت دلم شوري عجیبی میزد
به اتاقم بالا پایین میرفتم
سر ساعت ده بود مه به گوشیم زنگ آمد نگاه کردم زنگ تقوا بود حالی باید چی جواب میدادم
هیچ جواب ندادم چندین بار زنگ زد جواب ندادم
داکتر زنگ زد جواب ندادم چی میگفتم که جواب میدادم
از شماره بچیم خالیم زنگ آمد جواب ندادم
امتو ساعت به سرعت میگذشت که در خانه ما زده شد
رفتم دره باز کردم خالیم و تقوا بود
دید که حتی اماده نیستم
تقوا _چرا آماده نیستی امروز باید بستر شوی برای فردا عملیات داری
هیچ جوابی نداشتم
خالیم_ جان خاله یک چیزی بگو اوجه مهدی کت مرگ دست پنج نرم میکنه
هیچ گفتنی نداشتم سرم پایین بود از خجالت از وعده که دادم و نتوانستم برش عمل کنم
مادرم آمد
خالیم _خواهر جان تو یک چیزی بگو بگو دنیا آماده شوه مهدی سرش حمله امده داکتر ها گفتن وقت نداره باید زود عملیات شوه
مادرم ساکت و. خاموش بود و. چشمش مانده بود به مه
مه از او بدتر که تقوا فکر کرد قصدا ایکاره می کنم.
خم شد روی پا هایم دست کشید
_عذر میکنم دنیا ایتو نکو ما تازه امید پیدا کردیم نامید ما نکو
هر کاری بگی میکنم به دست پایت میفتم
کل عمر نوکریته میکنم دنیا خیر است بیا بریم مهدی میمره
اشک میرخت و التماس میکرد
مهدی منتظرت است دنیا چی میشه یک چیزی بگو
اشک هایم میرخت اما کاری ازم ساخته نبود چون از حرف پدرم سر پیچی کرده نمی توانستم من همه چی ره باخته بودم
یک بازنده به تمام عیار بودم فقط پدرم مانده بود برم وبس
من عشقم را باختم کودکیم را باختم روشنی چشم هایم را باختم از پدرم گذشته نمی توانستم
تقوا _دنیا اصلا هر چی تو بگی مه میرم از زندگی مهدی
او به تو باشه قسم می خورم بعد عملیات برم ديگه بر نگردم
دنیا هر چقه پول بخواهی میتم برت خودم میفروشم اما
ایتو نکو چرا چپ استی یک چیزی بگو؟ 😭
اشک می ریختم ولی یک لحضه لبخندی تلخی بر لب آمد کمی هم لج
کمی هم خوش شدم که مهدی ره دست کسی داده بودم که مثل خودم دوست اش داره که حاضر است بخاطری سلامتی اش ازش بگذره امو قسم من. که بخاطری خوشبختی اش ازش گذشتم
مهدی واقعا مردی خوشبختی بود عاشق های جان فدای داشت
اما......
گپ از پول زد سرم بد خورد او خون مره میخره سر خونم قیمت میمانه
سر خم کردم گفتم ما آدم پول نیستم فروشی هم نیستم
اگر کاری کنم فقط بخاطری رضا خدا و خالیم میکنم
گفتی از زندگی مهدی میری
مه مال مردم خور نیستم مهدی از خودت باشه برای من صدقه نته حالی هم بدست مه نیست که برم پدرم اجازه نداد از امرش سر پیچی کرده نتوانستم
که خالیم با شیندن ای حرف بی هوش شد واقعا صحنه درد ناکی بود زود طرفش دویدم بغلش گرفتم مادرم هم گریه میکرد تقوا هم
مه به روی خالیم آب می پاشیدم اما چشم باز نمیکرد
هیچ کاری ازم ساخته نبود
مکرر شماره پدرمه گرفتم جواب نداد
خدایا چی کنم
خاله بخیز لطفا چشما هایته باز کو.
به همی حال و هوا بودیم پدرم آمد
_چی گپ اس ایجه مادرم موضوع ره گفت
_پدرم گفت مه آمدم بگویم اجازه است
تقوا به دست پایم پدرم افتاد خدا خیر بته شما ره
ای لطفا تان جبران کرده نمیتانم.
ایکه چی حسی داشتم قابل بیان نبود بعد چند دقه خالیم هم به هوش آمد همراه با پدرم رفتیم شفاخانه
به امو اتاق که اتاق بستر مهدی بود مره هم بردن
بعضی معاینات انجام دادن بخاطری که مشکلی برای عملیات پیش نیاید
ههه من هیچ وقت با مهدی همبستر نشدم و لی حالا هم بستر شدم چی حکمتی است
این رو به رویم بود در یک اتاق
نگاهم طرفش بود او اکسجن دستگاه گراف قلب و سیرمی قطره قطره چو اشک من در وجودش جاری بود
نگاهم به سیرم دست اش بود داشتم قطره هایش را حساب میکردم ههه عجیب سر گرمی ایی
در کودک چشم میگذاشتم حساب میکردم تا مهدی قائم شود دنبالش بگردم
در بزرگی چشم باز کردم گمش کردم
و. حالی که پیدایش کردم حساب میکنم.
یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه ده
اما مهدی چشم باز نمیکنه 😭
چشمم از نگاه پر از دردش بر نمی داشتم آمده بودم برای نجاتش برای پیدا کردنش
اما قلب میگفت چرا دست بر نمی داری چشمت را درویش کن
او. مال دیگریست
با قلب میجنگیدم من اگر یک لحضه فرصت برای زنده بودن داشته باشم آن را صرف خنده های مهدی میکرد
چه او خنده برای من می بود یا برای دیگری
فقط بخنده فقط نفس بکشه حس زنده بودنش برم زندگی میته
کسی که به دل نشست نشستنش مقدسه
حتی اگر اون نخادت نفس کشیدنش هم بسه
امتو غرق تماشای بودم که به خواب عمیقی فرو رفت
در خواب یک جای سر سبزی کنار رودخانه يي که آب روشن آبی ره دیدم خیلی زیبا بودم
دختر و بچه باهم ساعت تیری میکردند همدیگه صدا میکردن
مهدی بیا زود باش دنیا نرو گم میشی
مهدی بیا ای آب زیادمقبول است سیل کو رنگش آبی آبی است
مهدی _دنیا ایسو بیا نفتی
نام او دختر و بچه دنیا مهدی بودم
اما من و مهدی نبودیم من آن دو را نمی شناختم در خواب سعی داشتم بشناسم شان اما هیچی یادم نمیآمد
اونا کي استن چرا
نام اینا شبیه نام من و مهدی است
که یکی صدا زد دنیا دنیا با کی حرف میزنی
با چند بار صدا زدن چشم باز کردم مادرم بود وارخطا بیدار شدم گفتم چی شده مهدی ره چیزی شده
مادرم _نخیر همه چی خوب است به خواب گپ میزدی
خوابم یادم آمد او دختر بچه غریبه که نام شان مهدی و دنیا بود
اشکم ریخت دلتنگ کودکیم شدم
کودکی که با لباس خاکی بدون هیچ دغه دغه دنبال مهدی می دوه وصدا میزنه مهدی اگر مره گیری کدی
و هیچ ترسی نبود هیچ دردی نبود کل دغه دغه کالای چرک ما بود که خانه بریم باز مادرم میگه
از دست شما کالا شسته کلاشسته دستم آب شد
حمیالی کالا پوشیدین و محکم محکم کلای خاکی ماره می تکاند
نمی زد ولی افگارم میشدم
نگاهی به مهدی انداختم که هنوز چشم ش بسته است به کمک اکسجن نفس میگیره
و قلبش به دستگاه گراف قلب وصل است که خط های
پر خم پیچش نشان تبش های نور مال است
یعنی زنده است اما ترس صاف شدن هر لحضه وجود داره
آری زندگی همچو گراف قلب است
تا فعال است پر از خم پیچ است پر از دشواری درد و ترس
اما وقتی به پایان میرسه صاف و هموار میشه
و فقط چشم می ذاری و به آغوش خدا پناه می بری
اما با وجود همه چی تلاش بر زنده بودن میکنی نفسی عمیقی گرفتم
-مادر میترسم
_از چی میترسی
_از همه چی از ایکه همه چی دوباره بر گرده به عقب
اشکم ریخت قلب درد داره مثل سابق
_مادرم مه میفامیدم ایتو میشه اما صبور باش میگذره
عشق مثل زخمی است هیچ وقت خوب نمیشه همیشه تازه میمانه
هر وقت سر باز میکنه و خون ریزی میکنه درد میکنه
حتی صدسال بگذره
شاید تعریف از عشق همی باشه
شیرین درد عشق است و عمیق ترین زخم..
فقط یک قسمت باقی مانده از دل و حان خمایت کنید تا فردا شب نشر شود.🙏🏻📝🌿🌹