S M S

S M S 💻اطلاعات عمومی
😲انگیزشی
📖داستان ها
📙اشعار ناب
🌳رشد فردی
دانستنی ها
📝پرسش و پاسخ
📊تست روانشناسی
🗄️سرگرمی

رومان  _عشق یا دوستی نویسنده _مهناز امیری قسمت _سی ام  مادرم حالی چی  کنیم دنیا مه گفتم نرو حالی که رفتی ای شرمنده گی ره...
02/03/2026

رومان _عشق یا دوستی
نویسنده _مهناز امیری
قسمت _سی ام

مادرم حالی چی کنیم دنیا مه گفتم نرو حالی که رفتی ای شرمنده گی ره نمیگی چطو به طرف شان سیل کنیم
فقط فردا صبح باید بری شفاخانه
یک روز پیش باید میرفتم شفاخانه تا شرایط عملیات برم میگفتن.
از ای بیشتر نمی دانم
هر لحضه که می‌گذشت به نگرانی هایم افزوده میشد
چشم مانده بود به ساعت با گذشت هر ساعت و رسیدن فردا یکه
رفته نمیتانم بیشتر جیگر خونم می شد
مادرم یک چیز خو بخو اگه دفتا عملیاته پدرت قبول کرد باز چی میکنی
_مادرم خورده نمی‌توانم از گلویم پایین نمیره میفامی چی میگم
خوشی خالیم یاد میایه احساس خجالت میکنم
چه قسم بگویم پدرم اجازه نداد اصلا بارو میکنن نخاد گفتن ماره بازی دادن چی کنم مادر
مادرم _گناه خودت است رفتی معاینات دادی یکبار میآمدی خانه از مه و پدرت می پرسیدی بعد معاینات دادی
حالی هم خدا میدانه چی میشه
بعد ایقدر وقت سر خوردیم حالی مجبور باز فرار کنیم از شان
او دفعه از دست خودشان
حالی از شرمنده گی باز مهدی بميره خووو بیخی به طرف ما سیل نخاد کردن
خاد گفتن انتقام گر فتن
_دنیا هیسسسس گپ از مرگش نزن خدا نکنه
_خوووو دیگه راهی دارن نی جز تو تو که نری میمیره
__ دنیا هی ایقه نگو بموره مره بیشتر دچار عذاب وجدان نکو
اشتباه کردم ای کاش نمی رفتم اوووووف مادر مره تنها بان
رفت سر تخت شیشتم کم مانده گریه کنم اما وعده سپر ده بودم که بی اجازه پدرم قدم نمانم اما از دیگه طرف به مهدی وعده بر گشتن داده بودم
همه به دو راه میمانن ما به چندین راه مانده بود
خالیم، تقوا، مهدی، مادرم، پدرم
چشم هایم بستم خسته شدم از همه چی چرا همه مشکلات یک‌جایی میاین
صبح فرا رسید
مادرم نماز می خواندم منم وضوع گرفتم نماز خواندم رو به مادرم کردم گفتم
_ خیر است یکبار دیگه کت پدرم گپ بزن
_ درست است گپ میزنم
رفت مام پشت در گوش خواباندم که چی میشه
اما جنگ پدر مادرم در گرفت هیچ وقت ای قسم جنگ شان نشده بود از ایکه مسبب ای همه مه بودم زیاد جیگر خون شدم
پدر از عصبانیت از خانه رفت
مادرم _نشد اجازه نداد فامیدی
حالی هم برو تو بیشتر عصابم خراب نکو دلم سر تو خالی نکنم

هیچ نگفتم
رفتم به اتاق با گذشت هر ساعت دلم شوري عجیبی میزد
به اتاقم بالا پایین میرفتم
سر ساعت ده بود مه به گوشیم زنگ آمد نگاه کردم زنگ تقوا بود حالی باید چی جواب میدادم
هیچ جواب ندادم چندین بار زنگ زد جواب ندادم
داکتر زنگ زد جواب ندادم چی میگفتم که جواب میدادم
از شماره بچیم خالیم زنگ آمد جواب ندادم
امتو ساعت به سرعت می‌گذشت که در خانه ما زده شد

رفتم دره باز کردم خالیم و تقوا بود
دید که حتی اماده نیستم
تقوا _چرا آماده نیستی امروز باید بستر شوی برای فردا عملیات داری
هیچ جوابی نداشتم
خالیم_ جان خاله یک چیزی بگو اوجه مهدی کت مرگ دست پنج نرم میکنه
هیچ گفتنی نداشتم سرم پایین بود از خجالت از وعده که دادم و نتوانستم برش عمل کنم
مادرم آمد
خالیم _خواهر جان تو یک چیزی بگو بگو دنیا آماده شوه مهدی سرش حمله امده داکتر ها گفتن وقت نداره باید زود عملیات شوه
مادرم ساکت و. خاموش بود و. چشمش مانده بود به مه
مه از او بدتر که تقوا فکر کرد قصدا ایکاره می‌ کنم.
خم شد روی پا هایم دست کشید
_عذر میکنم دنیا ایتو نکو ما تازه امید پیدا کردیم نامید ما نکو
هر کاری بگی میکنم به دست پایت میفتم
کل عمر نوکریته میکنم دنیا خیر است بیا بریم مهدی میمره
اشک میرخت و التماس میکرد
مهدی منتظرت است دنیا چی میشه یک چیزی بگو
اشک هایم میرخت اما کاری ازم ساخته نبود چون از حرف پدرم سر پیچی کرده نمی توانستم من همه چی ره باخته بودم
یک بازنده به تمام عیار بودم فقط پدرم مانده بود برم وبس

من عشقم را باختم کودکیم را باختم روشنی چشم هایم را باختم از پدرم گذشته نمی توانستم

تقوا _دنیا اصلا هر چی تو بگی مه میرم از زندگی مهدی
او به تو باشه قسم می خورم بعد عملیات برم ديگه بر نگردم
دنیا هر چقه پول بخواهی میتم برت خودم میفروشم اما
ایتو نکو چرا چپ استی یک چیزی بگو؟ 😭
اشک می ریختم ولی یک لحضه لبخندی تلخی بر لب آمد کمی هم لج
کمی هم خوش شدم که مهدی ره دست کسی داده بودم که مثل خودم دوست اش داره که حاضر است بخاطری سلامتی اش ازش بگذره امو قسم من. که بخاطری خوشبختی اش ازش گذشتم
مهدی واقعا مردی خوشبختی بود عاشق های جان فدای داشت
اما......
گپ از پول زد سرم بد خورد او خون مره می‌خره سر خونم قیمت میمانه
سر خم کردم گفتم ما آدم پول نیستم فروشی هم نیستم
اگر کاری کنم فقط بخاطری رضا خدا و خالیم میکنم
گفتی از زندگی مهدی میری
مه مال مردم خور نیستم مهدی از خودت باشه برای من صدقه نته حالی هم بدست مه نیست که برم پدرم اجازه نداد از امرش سر پیچی کرده نتوانستم
که خالیم با شیندن ای حرف بی هوش شد واقعا صحنه درد ناکی بود زود طرفش دویدم بغلش گرفتم مادرم هم گریه میکرد تقوا هم
مه به روی خالیم آب می پاشیدم اما چشم باز نمی‌کرد
هیچ کاری ازم ساخته نبود
مکرر شماره پدرمه گرفتم جواب نداد
خدایا چی کنم
خاله بخیز لطفا چشما هایته باز کو.
به همی حال و هوا بودیم پدرم آمد
_چی گپ اس ایجه مادرم موضوع ره گفت
_پدرم گفت مه آمدم بگویم اجازه است
تقوا به دست پایم پدرم افتاد خدا خیر بته شما ره
ای لطفا تان جبران کرده نمیتانم.
ایکه چی حسی داشتم قابل بیان نبود بعد چند دقه خالیم هم به هوش آمد همراه با پدرم رفتیم شفاخانه

به امو اتاق که اتاق بستر مهدی بود مره هم بردن
بعضی معاینات انجام دادن بخاطری که مشکلی برای عملیات پیش نیاید
ههه من هیچ وقت با مهدی همبستر نشدم و لی حالا هم بستر شدم چی حکمتی است
این رو به رویم بود در یک اتاق
نگاهم طرف‌ش بود او اکسجن دستگاه گراف قلب و سیرمی قطره قطره چو اشک من در وجودش جاری بود
نگاهم به سیرم دست اش بود داشتم قطره هایش را حساب میکردم ههه عجیب سر گرمی ایی
در کودک چشم می‌گذاشتم حساب میکردم تا مهدی قائم شود دنبالش بگردم
در بزرگی چشم باز کردم گمش کردم
و. حالی که پیدایش کردم حساب میکنم.
یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه ده
اما مهدی چشم باز نمیکنه 😭
چشمم از نگاه پر از دردش بر نمی داشتم آمده بودم برای نجاتش برای پیدا کردنش
اما قلب میگفت چرا دست بر نمی داری چشمت را درویش کن
او. مال دیگریست
با قلب می‌جنگیدم من اگر یک لحضه فرصت برای زنده بودن داشته باشم آن را صرف خنده های مهدی میکرد
چه او خنده برای من می بود یا برای دیگری
فقط بخنده فقط نفس بکشه حس زنده بودنش برم زندگی میته

کسی که به دل نشست نشستنش مقدسه
حتی اگر اون نخادت نفس کشیدنش هم بسه

امتو غرق تماشای بودم که به خواب عمیقی فرو رفت
در خواب یک جای سر سبزی کنار رودخانه يي که آب روشن آبی ره دیدم خیلی زیبا بودم
دختر و بچه باهم ساعت تیری می‌کردند همدیگه صدا میکردن
مهدی بیا زود باش دنیا نرو گم میشی
مهدی بیا ای آب زیادمقبول است سیل کو رنگش آبی آبی است
مهدی _دنیا ایسو بیا نفتی
نام او دختر و بچه دنیا مهدی بودم
اما من و مهدی نبودیم من آن دو را نمی شناختم در خواب سعی داشتم بشناسم شان اما هیچی یادم نمی‌آمد
اونا کي استن چرا
نام اینا شبیه نام من و مهدی است
که یکی صدا زد دنیا دنیا با کی حرف میزنی
با چند بار صدا زدن چشم باز کردم مادرم بود وارخطا بیدار شدم گفتم چی شده مهدی ره چیزی شده
مادرم _نخیر همه چی خوب است به خواب گپ میزدی
خوابم یادم آمد او دختر بچه غریبه که نام شان مهدی و دنیا بود
اشکم ریخت دلتنگ کودکیم شدم
کودکی که با لباس خاکی بدون هیچ دغه دغه دنبال مهدی می دوه وصدا میزنه مهدی اگر مره گیری کدی
و هیچ ترسی نبود هیچ دردی نبود کل دغه دغه کالای چرک ما بود که خانه بریم باز مادرم میگه
از دست شما کالا شسته کلاشسته دستم آب شد
حمیالی کالا پوشیدین و محکم محکم کلای خاکی ماره می تکاند
نمی زد ولی افگارم میشدم
نگاهی به مهدی انداختم که هنوز چشم ش بسته است به کمک اکسجن نفس میگیره
و قلبش به دستگاه گراف قلب وصل است که خط های
پر خم پیچش نشان تبش های نور مال است
یعنی زنده است اما ترس صاف شدن هر لحضه وجود داره
آری زندگی همچو گراف قلب است
تا فعال است پر از خم پیچ است پر از دشواری درد و ترس
اما وقتی به پایان میرسه صاف و هموار میشه
و فقط چشم می ذاری و به آغوش خدا پناه می بری
اما با وجود همه چی تلاش بر زنده بودن میکنی نفسی عمیقی گرفتم
-مادر میترسم
_از چی می‌ترسی
_از همه چی از ایکه همه چی دوباره بر گرده به عقب
اشکم ریخت قلب درد داره مثل سابق
_مادرم مه میفامیدم ایتو میشه اما صبور باش میگذره

عشق مثل زخمی است هیچ وقت خوب نمیشه همیشه تازه میمانه
هر وقت سر باز میکنه و خون ریزی میکنه درد میکنه
حتی صدسال بگذره
شاید تعریف از عشق همی باشه
شیرین درد عشق است و عمیق ترین زخم..
فقط یک قسمت باقی مانده از دل و حان خمایت کنید تا فردا شب نشر شود.🙏🏻📝🌿🌹

رومان _عشق یا دوستی نویسنده _ مهناز امیریقسمت _بیست هفتم نمی دانم چه حسی بعد پنج سال دیدن خواهم داشت یا او چی حد عملي نش...
01/03/2026

رومان _عشق یا دوستی
نویسنده _ مهناز امیری
قسمت _بیست هفتم

نمی دانم چه حسی بعد پنج سال دیدن خواهم داشت یا او چی حد عملي نشان خواهد داد
اما این حسی که بین ما است فراتر از هر حسی دنیاست
نه دوستی نه عشق هیچدام برابر این حس نیست
حسی بدانی سهم تو نیست اما دوست اش داشته باشی
حسی نبینی اما بدانی حالش خوب نیست آری من در این روزهان حسی دلتنگی عجیبی داشتم شکم ندارم همه اینها بخاطر حال بد او بود
اینکه او بعد من فقط یک سال زندگی کرده فقط یک سال خندید
بعدش...
ایکه خاطراتش با دلم بازی میکرد و من نمی دانستم
او هم دردمند است درست عین طفلی ما وقتی اورا پدرش لت کوب میکرد دردش را حس می‌کردم و برایش گریه میکردم
نه من لیلی بودم نه او مجنون اما حس وابسته گی ما فراتر
شیرین فر هاد بود
نه عشق را انکار نمیکنم اما دوستی رود خانه جاریست
آری همان رود خانه که دم در دوست می‌رسید تازگی به وجود می‌آورد
من در عشق شکست خوردم اما دوستی سر جایش است
برای لحضه چشم هایم را روی هم گذاشتم
چشمانش نقش ذهنم شد چطور او نگاه را فراموش کردم
این همه سال چطور بدون دیدن رنگ چشمانش شب روز شد
چطور بدون خنده او صبح هم بخیر شد نمی‌دانم فقط میتانم بگویم من هزار سال دیگه او را نداشته باشم باز هم دلتگش می شوم

هر کسی در قلب خود جانشینی دارد
جانشین تو به ای سینه خداوند نشد

نمی دانم چطور خواب رفتم صبح از خواب بیدار شدم
بعد ادای نماز مرور به تقسیم اوقات امتحان امروز کردم تصمیم داشتم بعد امتحان برم ‌شفاخانه برای نمو نه برداری
امتحان تمام شد رفتم سمت شفاخانه
هر قدم که به شفاخانه نزدیک می‌شدم استرس و اضطراب وجودم فرا می‌گرفت دست پایم لرزیش عجیبی داشتم
نمی‌دانم چرا هر قدم نزدیک میشدم دلتنگی به سینه ام چنگ. میداخت چه حمکتی دارد این دیدار مرا به چالش میکشه
رسیدم شفاخانه با دیدنم تقوا سمت قدم تند کرد با حالی هر کس می دید دلش می سوخت انگار انتظار نداشت بیایم
اما من اهل زیر گپ زدن نبودم
_آمدی دنیا
_آمدم مهدی کجاست؟
_تقوا بستر است بهتر نیست اول نمونه برداری کنیم بعد ببینش
_درست است باید کجا برم و چي کار کنم
_ بیا بریم پیش داکترش
_ دنیا بریم
_سر راهم خالیم آمد خوده به بغلم انداخت محکم در آغوش گرفت و گریه کرد دلم برای بوی آغوشش تنگ تنگ شده بود
آغوش مادرانه اش
خوب خالیم بود کم از مادر برم نبود اگر بازی تقدیر نمی بود
هیچ وقت ازش دور نمی‌شدم ایکه حکمت چیست بعد این همه سال باز ما کنار هم قرار گرفتیم خدا میدانه
اما واقعا دلم تنگ خالیم بودم بعد مدتی در آغوش هم بودیم که خالیم گفت
خیر ببینی از ایکه تا اینجه آمدی
اشک هایم از روی دلتنگی بود پاکش کردم گفتم وظیفه است خاله
بعد داکتر همراه با تقوا آمد
داکتر شما نمونه برداری میکنین
دنیا _بله داکتر صائب
داکتر _چی نسبتی همراه بیمار داری
دنیا _دختر خالیش استم
داکتر _درست است بفرما برین داخل به یک اتاق که شکل عملیات خانه ره داشت رفتیم تقوا هم همراهم بود
یک ترس داشتم نمی‌دانم چرا؟
داکتر یک دست لباس شفاخانه ره برم داد ایره بپوشین
نمی‌دانم ای لباس بخاطری چی است اما پوشیدم
اول خون گرفتن بعد رو به پشت خوابیدم در کمرم سوزنی فرو بردن از مهره کمر نمونه برداری کردن
درد عمیقی احساس کردم و اشک در آمد نه بخاطری دردی
داشتم بخاطری وقتی من بایک سوزن ایقدر درد دارم
مهدی چی قسم ای چهار سال این درده تحمل کرده
امتو گریه داشتم که داکتر گفت تمام شد میتانی بلند شوین
اما از ناحیه کمر گویا فلج شدم ای چی بود نمیفامم
با ناله از جایم بلند شدم و اشک ریختم
تقوا خوب استی
دنیا _خوب است تشویش نکو داکتر صائب نتیجه چه وقت معلوم میشه
داکتر _فردا
دنیا _تقوا میشه مهدی را ببینم
تقوا_البته که میتانی اما....
دنیا _اما چی؟
او توره دیده نمیتانه
دنیا _چرا چی شده مگر
تقوا _او به خواب مصنوعی است
دنیا _خواب مصنوعی چیست؟
تقوا _یک بی هوشی یک خواب طولانی به دلیل ایکه بتوانند از سرعت سرطان کم کنن
تا برای زندن ماندنش وقت بخرن داکتر میگن در خواب سرعت سرطان کم میشه
اشک هایم ریخت من تاب شیندن ای همه ره نداشتم با مهدی من چه کردند
اگه می فهمیدم بعد من این همه پیش میایه یک لحضه اوره دست کسی نمی سپردم تقوا حاضر استی بری دیدنش.
باورم نمیشد تقوا کسی که می‌گفت از مهدی دور باش مره دعوت به دیدنش می کند
با علامه سر گفت هااا دستم را گرفت بیا بریم ببینمش
قدم های سنگین بود دست هایم می لرزید درد کمر خو بجایش
قلب درد میکرد یکبار دیگه قلبم بخاطری او به درد آمد
مادرم می‌دانست که من قلب آماده دیدن دوباره او نیست آنهم با ای حال
نزدیک شدیم از پشت شیشه دیدمش چشم هایم بستم
چون دیده نمیتانم نی اوره به ای حال دیده نمیتانم
که خالیم دست روی شانه ام گذاشت گفت تنها امید ما تو هستی دنیا
چشم هایم را باز کردم
دیگر از موی زیبای پر پشت فری فری مهدی خبری نبود
آن موی های که وقتی دست برش میزد زیبا ترش می کرد
آن ابرو های مردانه که اخم می کرد بهم گره می خورد دلم ادم ضعف می‌رفت
چشمان زیبایش بسته بود رنگش ره ندیدم اما می‌دانم دیگه رنگ سابق نیست
رنگش سفید لب هایش ترک خورده خشک. مثل صحرای که سال هاست آب ندیده تشنه تشنه هست
یا سر زمینی که سال هاست از باریدن باران نامید شده
آری تمام موی سرش رفته بود به اثر سرطان ابرو هایش مژه هایش ای مهدی تا مهدی من جهانی فرق داشت
مهدی پر حرف من دیگه سکوت کرده بود سکوت تلخ تر از مرگ
دستگاهی به قلبش وصل بود سیرم خون همه چی درد ناک بود هیچ وقت فکر نمیکردم ای قسم اوره ببینم ایقدر درمانده
دیگر از لبخند او خبری نبود
آری خواب مصنوعی که حتی از حالت کما هم درد ناک تر بود
در حالت کما دعا میکنی بیدار شوه
ولی در این حالت فقط بخاطری خوب باشه باید اجازه بته بخوابه
دلتنگ رنگ چشمایش شوی اما تحمل کنی من پنج ساله تنگم
کاش میشد رنگ چشمایش را ببینم
آی کاش قطره های اشک میریخت دستم فقط از پشت شیشه برش می‌رسید فقط شیشه بین ما دیوار بود
زیر لب زمه زمه کردم بیدار شو مهدی من به دیدن تو آمدم
چشم هایته باز من دلتنگم
مهدی ببخش تنهایت گذاشتم اما مجبور بودم بخاطری تو خوش باشی تو بخندی اگر میفامیدم ایتو میشه هیچ وقت نمی‌رفتم
می بودم تا فرصت داشتم به چشم هایت نگاه میکرد
یک دل سیر می دیدمت
من رفتم نیکه خوشبختی ره دیده نتانم رفتم چون خواستم هیچ دلیلی برای ناراحتی نداشته باشی
اگر میفامیدم از خوب مواظبت نمی کنن میماندم
تو با دیگری من با تو می بودم
تقوا آمد
_دنیا خوب استی
_ چه خوب بودنی تو چرا مواظب مهدی نبودی چرا او به ای روز افتاده مگر من او را دست تو نسپرده بودم
من رهایش کردم دست تو تو به من گفتی برو باز چرا چرا ای همه پیش آمد
تقوا _حق داری دنیا کاش مه وتو جای دیگه طوری دیگه آشنا میشدیم شاید قلب هم نمی شکستیم و هر دو کنار هم ازش مراقبت میکردیم تو از دوستت مه از عشق
دنیا _عشق دوست اما تو نمیدانی رابطه ما از عشق و دوستی هم عمیق تر بود تو خرابش کردی تقوا
ما برای خنده های هم میمردیم
من برای خنده اش اوره به تو دادم
او برای خنده ام مرا به تو به عنوان بهترین دوست معرفی کرد
اما تو وو جدای مان ساختی
عشق خووو بماند حتی دوستی را از ما گرفتی حالی ببین هر دو
مریض هستم من با چشای کم سو
او با درد سرطان
قهر نشو تقوا ای منت گذاشتن نیست اما با ما بد کردی
تقوا _میفامم اشتباه کردم هر چی بگی حق داری
مه فامیدم دوستی بین شما فراتر از هر حسی است اما دیر
حالی که جز جسم خسته مهدی چیزی کنارم نیست من اوره فقط یک سال داشتم
اشک میریخت و حرف می‌زد
مهدی همیشه از تو یاد می‌کرد تمام قصه اش دوره کودکی با تو بود دوستی با تو بود وقتی از تو میگفت قهر میشدم
اما او همچنان از تو میگفت وقتی در مورد فداکاری ات گفت
یاد کار خودم افتادم که با تو چی کردم اما غرورم نذاشت بر گردم برت بگم اشتباه کردم
تا حالی به مهدی گفته نتوانست که بگم دلیل رفتن تو مه استم
ترس ایکه رهایم کنه نذاشت
چون فهمید روی تو زیادی حساس است
دنیا _تو تنها مارا جدا نی بلکه کودکی مارا از هم جدا کردی من وعده رفاقت داده بودم من قصد گرفتن او را از تو نداشتم
اگر می خواستمش شک نکو رهایم نمی کرد
اما خودم خواستم بره به آرزو هایش برسه
تو کاری کردی که می ترسم دیگه چشمای‌شه نبینم خنده هایش نبینم
اصلا اگر پیوند مطابقت نکنه شاید هیچ وقت رنگ چشمای‌شه نبینم میفامی
من او را سالم با چشمان زیبا تسلیم تو کردم تو او با چشم بسته نشانم دادی
تقوا اگر نتانم دوباره چشمای‌شه ببینم بدان هر گز نمی بخشمت
هر دو زدیم زیر گریه من باز شکستم همان طوری که مادرم گفت
اگر هزار بار قلبم بازسازی شوه بازبا دیدن مهدی می شکنه
آی قلب لعنتی من انگار فقط برای او ساخته شد
اونی حالا داره با مرگ بازی میکنه و من داوری میکنم
او نیکه داره با مرگ و. زندگی میجگد ومن فقط می توانم دعا کنم
که راهی برای برگشت باشه


رمان _عشق یا دوستی
نویسنده _مهناز امیری
قسمت _بیست هشتم.

با گفتن حرف آخرم از شفاخانه زدم بیرون دیگه تاب دیدن چشمای بسته مهدی ره نداشتم
رسیدم خانه بر عکس همه سال هائیکه اشک پیش مادرم میرخت اما اینبار پنهانش کردم چون مادرم دیگه توانایی سابق را نداره و. خودش گفت اگر دوباره بشکنی من میمرم
مادرم با دیدنم پرسید شفاخانه رفته بودی.
دنیا _بله ما جان رفته بودم
_چطو بود مهدی ديدش
خاله است دیگه هر چند بگه مهم نیست اما نمیتانه به تفاوت باشه او مهدی ره به آغوش خود کلان کرده
دنیا _نخیر ندیدمش نتیجه معاینات معلوم شوه باز می بینمش
نگفتم چون میفامیدم اگر از وضیعت مهدی بگم مادر جیگر خون میشه
اما چشمهایم درد داشت داکتر مره از گریه منع کرده بود اما با ای وضیعت میشه گریه نکرد
مادرم اگر نتیجه معلوم شد مام میرم دیدنش دق شدیم پشت اش
دنیا _درست است مادر فردا بیازو نتیجه معلوم میشه هر دو میریم شفاخانه با تام ببینش
خالیم خوش میشه مادر خالیم زیاد لاغر و ضعیف شده
مادرم _جان خواهرکم یک روز خوش ندید کت شوهر بد خوی
حالی هم مریضی بچه اش چقه دیدنی دار بود خواهرکم
امممم خدا مهدی شفا بته هیچی نشده خالیم عین مرده ها شده
خدا نخواسته چیزی شوه فکر نکنم زنده بمانه
مادرم _خدا نکنه جان مادر خدا داغ اولاده به هیچ کس نشان نته
دنیا _الهی آمین 🤲
ما کمر درد میکنه میشه کمی ماساژ بتیش
مادرم _هاا بیا بریم به اتاقت خواب شو ماساژ بتم
رفتم به پشت خوا ب شدم همیکه دست زد از درد‌ فریادم بالا شد
مادرم دامن بالا زد
_وای ای چی است
اووووف یادم آمد از کمرم نمونه برداری کردند
دنیا _چی شده مادر
مادرم _کبود شده کمرت
دنیا _ مادر فامیدم چی شده از کمر نمونه برداری کردند
مادرم _چییی
کدام خطر نداشته باشه دخترم
_نداره مادر داکتر گفت درد عادي است عوارض جانبی نداره
حالی که ماساژ داده نمیشه اجازه بته بخوابم خسته هستم مادر

مادرم _درست است بخواب او رفت من زیر لب فقط از خدا می خواستم که نتیجه معاینات مثبت باشه
شب روز دعا میکردم که مطابقت کنه
فردا بعد اتمام امتحان شاگرد ها آمدم خانه که و همراه مادرم بریم شفاخانه برای دانستن نتیجه عملیات
لباس هایمه تبدیل کردم مادرم هم حاضر بود رفتیم
خالیم مادرم همیکه همدیگر دیدن انگار سال هاست دلتنگ هم هستن بدون هیچ کلامی در آغوش هم گریستن
منم رفتم به سمت بستر مهدی
مهدی که دیگر نمی توانست مرا خوش امد بگوید فقط مثل یک جسم بی روح افتاده رنگ زرد همچون زعفران دست هایش سرد همچو کوه یخ چشمانش بی رنگ عین ماه
با دیدن وضیعت اش هر دقه حالم بدتر میشد تقوا آمد آرام صدا کرد دنیا خوب استی
برگشتم گفتم با دیدن ای حالت به نظرت خوب بوده میتانم
تقوا _حال هیچکدام ما خوب نیست
دنیا _نتیجه معاینات معلوم نشده
تقوا _نه فعلا
دنيا _یک سوال بپرسم
تقوا _بپرس
دنیا _نمیشه مهدی ره فقط یک ساعت بیدار کنن که ببینه به دیدنش آمدیم یکبار چشم هایشه ببینم
تقوا _نمی دانم از داکتر باید بپرسیم
دنیا _خیر بریم بپرسیم
رفتم پیش داکتر
_سلام داکتر صاحب
_سلام خوب استین
_ شکر داکتر صائب یک سوال دارم
_ بفرما
_ میشه مهدی ره یکبار از خواب مصنوعی بیدار کنین فقط یکبار
_داکتر نخیر اول باید نتایج نمونه برداری بیایه بعد
_ هنوز نامده
_میایه تا چند دقه بعد نتایج ایمل میشه برما
_ایمل؟
_بله هاااا نتایج به داکتران خارجی ارسال میشه از طریق ایمل نتیجه اش برای ما میایه
_درست است تشکر فعلا
آمدم بیرون دیدم مادرم هم دم در بستر مهدی است و. از پشت شیشه نگاهش میکنه و گریه میکنه
ای پنج سال دوری با ما چه کرد مادر ایقه دق شده بود که چشم از مهدی بر نمی‌داشت
اما دیگر از چهره زیبا و بشاش مهدی خبری نبود از شوخی هایش
مهدی سکوت کرده بود هیچ کس سخنی نمی‌گفت همه منتظر نتیجه بودن
شوهر خالیم همراه بچه خالیم آمدن با دیدنم کمی شرمنده بودند
شاید به دلیل ایکه به ای پنج سال تا نیاز شان نشد خبر ماره نگرفتن
سلام ماما سلام. بچه خاله
_سلام خوش آمدی دنیا خوب استی پدرت خوب است
شکر خوب است
_چی کار بار میکنه
_مثل همیشه سر ساختمان هاست
_خووو مقصد خوب باشه
تو چی میکنی خانمت خوب است؟
_خوب است دختر خاله مصروف طفل هاست
به حرف زدن مصروف بودیم که داکتر آمد وتوجه همه طرف داکتر جلب شد من قلب بی قرار تر از همه بود بخاطریمه نتیجه معاینات مه آمده بود و زیر لب زمه زمه میکردم جواب مثبت باشه تا بتوانم مهدی ره نجات بتم
داکتر بعد چند دقه سکوت سخت سنگین گفت
تبریک باشه نتیجه مثبت است
از خوشی اشک هایم به ریختن شد خدایا ممنونت
خالیم محکم در آغوش کشیدم تقوا اشک میرخت و. نگاهم میکرد
شوهر خالیم بوسه بر سرم زد و گفت همیشه تو به داد مهدی رسیدی تشکر دخترم
مادرم امتو نگاه داشت گویا حرفی زیادی به گفتن داره اما خاموشی اختیار کرده
چشم هایم بستم لب هایم از شدت گریه و شوق می لرزید
و زیر لب فقط میگفت خدایا شکرت
با صحبت داکتر از دست شکر گذاری بر داشتیم و گوش دادیم به حرف هایش
داکتر _خدا شکر گزینه مناسب برای پیوند مغز استخوان برای مریض ما پیدا شد
ما می توانیم هفته بعدی عمل پیونده انجام بتیم

مادرم _ببخشین داکتر صائب ای پیوند به دختر من مشکل نداره
داکتر _نخیر مادر جان یک عملیات ساده است
اما به استراحت و تغذیه خوب نیازمند میشه البته بعد عملیات یک هفته بخاطری عوارضی به وجود نیایه بسترش میکنیم
همیشه یک گوشه از قلب من. و مهدی بهم وصل بود ولی هیچ. کس نفهمید اگر قلب های ما بنام هم نبود در یک گوشه کوچک‌ش جای برای هم داشتیم ایره ای معاینات ثابت کرد
دنیا _داکتر صائب میشه یک خواهش ازت شما داشته باشم
داکتر _بفرمایین
دنیا _میشه قبل از عملیات او ره بیدار کنین

داکتر _البته که میشه باید قبل عملیات به هوش باشه غیر او صورت عمل نمیشه
دنیا :دقیق میشه بگین چوقت بیدارش میکنین
داکتر _فردا ان شاالله
درست است تشکر بعد با کمی حرف زدن با خالیم شان رفتیم خانه
مادرم _دنیا حالی خو عملیات قبول کدی حق نداری به صحت خود بی توجه باشی خوب به خورد نوشد برس باید
قبل از عملیات قوی و بعد عملیات هم متوجه خود باشی امشب همراه پدرت هم گپ بزن
با وجودی که کلان شدیم حتی که یک معلم استم به قول مادر جانم به خودم یک شخصیت هستم اما بازام در مورد حرف زدن با پدرم کمی ترسو و مردد میباشم اگرچند تا بحال پدرم روی حرف من نه نیاورده
شاید ای خاصیت دختر بودن است همه حرف هایم مادرم به پدرم میگه
و ها از یک گپ بیشتر میترسم از ایکه پدرم نی بگه
و مه کاری برای مهدی کرده نتانم
دنیا _شما بگین پدرمه چه میشه؟

مادرم _سیس میگمش حالی برو استراحت کو
رفتم اتاقم روی تختم خوابیدم خواب خوو چه عرض کنم
چشم هایم روهم گذاشتم در مورد فردا ایکه او بیدار میشه
مره می بینه اگه ازم بپرسه چرا رفتی چی بگم
حقیقت بگم
بگویم چون عاشقت بودم رفتم یه بگویم تقوا ازم خواست ازت دور باشم واقعا چی خاد گفتم
اما عهد کردم بعد امروز هیچ وقت تنهایش نذارم
به همی فکرا بودم که در اتاقم باز شد مادرم بود
-دنیا خوابت نبرده
_نخیر ما جان بیا داخل
_ مادرم با ظرفی پر از میوه آمد
وای مادر اینا چی است
_ میوه آوردم که بخوری جان بگیری
_. اووووف مادر اگه ای رقم متوجیم باشی نازدانه میشم
_تو ناز دانه هستی
_ شروع کرد به پوست کردن سیب و به فکر رفت
_چی شد مادر
_ دنیا بعد پنج سال ایکه ای رقم خواهرم دیدم مهدی ره دیدم از خود پرسیدم چرا ایقدر از هم بی خبر شدیم
که اونا به ای روز افتادن میفامی خالیت گفت کل هست بود ماره برای درمان مهدی از دست دادیم
خانه شانه فروختین امتو دیگه چیزای شان اما ببیبی باز کنار هم قرار گرفتیم
تمام مصرف شان بجای ایکه یک قطره خون و پیوند مغز استخوان تو زندگی اوره نجات میته عجیب نیست دنیا چه بازی های با آدم نمیکنه
دنیا _امممم عجیب است اما بنده خدایی گفته بود
کوه به کوه نمی رسه آدم به آدم میرسه
دنیا آدم با کسایکه دوستش داریم امتحان میکنه مه امتحانم دادم ایکه ازش گذشتم
حالی نوبت تقواست امتحان بته تا جایی هم داد ایکه بخاطری عزیزش غرور پنج سال پیشم شکست
ازم معذرت خواست و. بخاطری مهدی با پایم افتاد مغرور نشدیم بیشتر شکستم بخاطری که دوست ندارم کسی با درد از دست دادن ورفتن کسی دوست اش داره امتحان شوه من ای درده کشیدم خیلی دردناک است
وقتی از مهدی گذشتم کم از مردن برم نبود
مادرم _دنیا هنوز هم دوست اش داری
دنیا _نمی دانم فقط همیره میفامم مثل همیشه جز خوشی و سلامتی اش برم چیزی مهم نیست
فکر ایکه خدا نخواسته او چیزی شوه مره دیوانه میکنه
ما ای چی است؟
مادرم _ ای یعنی رگ ریشه آدم
شما مثل ریشه درخت استین هر قدر شاخ های درخت دور بره ریشه سر جایش میمانه اگر ریشه خشک شوه کل درخت خشک میشه مثل ای متل که میگن
گوشت از ناخون جدایی نداره مگر که انگشت قطع شود و با قطع شدن انسان ناقص میشه یک چیزی از وجودش کم میشه که هیچ چیزی جای اوره گرفته نمیتانه
دنیا _ اگر عملیات به خوبی پیش نره چی اگر مهدی ره......
مادرم _اولش خدا نکنه دوما اول باید به فکر خودت باشی
در ای موضوعات گپ میزدیم که پدر به اتاقم داخل شد و. گفت
شما مادر دختر چی درد دل دارین که ایقه آرام آرام قصه میکنین
_سلام پدر خوب استی
_شکر بچیم تو چطور استی امتحانت چطور اس تمام نشده
_نخیر یک دو امتحان دیگه مانده تمام میشه
_ پدر یک موضوع ره برت بگم
_ خیرت خووو باشه
_در مورد خالیم شان است
_می‌شنوم باز چی گپ است فکر می کردم موضوع اونا به همیشه تمام شده
مادرم ادامه داد و. تمام ماجرا تعریف کرد
پدرم گفت خبر داشتم خانه شان
رمان _عشق یا دوستی
نویسنده _مهناز امیری
قسمت _بیست نهم

پدرم گفت از ایکه خانه شان فروختن خبر داشتم اما از موضوع مریضی مهدی خبر نداشتم
چطو ای همه پیش آمده
مادرم - نمیفامم اما حالی روز بدشان است نیاز به کمک دارن
پدرم _درست است هر چی کمک از دستم بر آیه میکنم
مادرم _به پول نیاز ندارن به دنیا نیاز داره
پدرم _چی؟
مادرم _ به پیوند مغر استخوان معاینات هم انجام دادیم مطابق کرده فقط رضایت تو نیاز داریم بس
پدرم قهر شد گفت خوووو خیر کار خوده کردین باز برم مه گفتین
پس چرا از مه اجازه میگیرین برین نی مه چه کاره استم به ای خانه
هرگپه آخر برم میگن آفرین تان
دست ا‌شه گرفتم پدر بدون اجازه تو قدم نمیمانم حتی اگه دنیا به آخر برسه ای موضوع یک ماه دو ماه نیست که برت نگفته باشیم فقط بین دو روز از موضوع خبر شدیم و معاینات دادیم
بس اشک به چشمایم حلقه زد گفتم هر چی تو بگی آمو می‌شه
که پدرم گفت خیر اجازه نیست
کمک مالی هر چی باشه میکنم اما سر جان تو قمار نمیزنم
ای گپ آخرم است و رفت
از چیزی که میترسیدم همی بود اما چاره نداشتم پدر مادرم تنها کسای بودن که تحت هر شرایط کنارم بودن
اما مهدی چطو میشه خالیم نو امیدوار شده تقوا دداکتر ها
خدایا چی کنم
مادرم گفت تشویش نکو مه کت اش گپ میزنم
دنیا _درست است مادر می خواهم بخوابم مادرم رفت سر مه روی بالینم ماندم و چشم هایم روهم افتاد و خواب رفت
صبح بیدار شدم پدرم قهر بود بدون خوردن صبحانه رفت سر کار
آی کارش بیشتر آزارم داد شاید حق داشت اما او لحضه که از حال مهدی آگاه شدم عقلم نرسید یکبار به پدرم بگم
آنقدر پریشان بودم که مغز کار نمی کرد اما همه چی بین دو روز اتفاق افتاد
خووو باید امروز میرفتم دیدن مهدی نمی تانستم به دیدنش نرم
هر چند پیش خود شرمنده بودم که پدرم اجازه پیوند نداد
اما برای آخرین دیدار هم شد میرم
رفتم مهدی به هوش امده بود اکسجن به دهنش
سیرم به دست اش با دیدنش قلب به تپیدن کرد قلبم از مه کده نفهم تر است که نمی توانه با دیدن کسی که سهم خود‌ش نیست نتپه

تقوا همجا بود کنار تخت مهدی ایکه اوناره کنار هم می دیدم
نمی‌دانم باید چی حسی داشته باشم
اما ایکه کنارش تقوا بود پایم سمتش نرفت گویا برای دیدنش به اجازه نیاز داشتم بغضم گرفته بود فقط از پشت شیشه نگاه میکردم اشکم میرخت سخت بود که کسی که دنیا تو باشه کنار کسی دیگه باشه تو فقط ناظر باشی 💔

نگاهی برم انداخت چشمایشه دیدم به دلتنگیم افزوده شد
لبخندی پر از درد زد اشکم چکید با دست اشاره کرد به چشمایش
گویا گفت گریه نکو
گریه ام شدت گرفت تقوا متوجه شد که دارم نگاهش میکنم
از جایش بلند شد گفت بیا داخل چرا اوجه ایستاد استی
با پای های لرزان لب های خشکیده نگاه پر از حسرت پر از دلتنگی
سمت اش رفتم
تقوا از اتاق خارج شد من و مهدی تنها ماندیم
نه او سخنی گفت نه من فقط ساعتی نگاهش کردم
آهی کشیدم با خود گفتم دنیا چقدر بی وفاست نه زیبایی نه پول نه عشق نمیتانه درد آدم بگیره و درد چقدر ظالم است
بدون هیچ رحمی میایید آدم از پا در می‌آورد

مهدی باصدای لرزان گفت
_تو آمدی 😭
_دنیا آمدم 😭
هر دو گریه کردیم گریه های مهدی از روی درد بود از من از روی دلتنگی
با صدا خفیفی گفت چرا رفتی
از سوال که میترسیدم اشک هایم شدت گرفت هق هق آرام زدم
اشک هایشه پاک کردم گفتم
هییییش هیچی نگو بخیر خوب شدی به همه سوال هایت جواب میتم حالی خوده خسته نکو
_اگه نشدم چی
مهدی تو خوب میشی وعده میتم
می خواستم برم که دستم گرفت دلم واسه گرمی دست هایش تنگ تنگ شده چشم هایم بستم اما گرمی دست هایش مال تب بود نه طبعي

_بان برم مهدی
مهدی _برو ولی بگو بر میگردی
_بر میگردم وعده میتم
_ ولی تو یک دفعه دیگه وعده داده بودی
بغض بیخ گلویم بود اگر یک کلام دیگه میگفت می شکستم
بخاطری همی دستمه از بین دست هایش کشیدم و بیرون شدم
به قدم هایم سرعت بخشیدم
بدون دیدن کسی دیگه از شفاخانه خارج شدم رفتم خانه
رفتم اما بر گشتم معلوم نبود
اگر پدرم اجازه به پیوند نته دیگه خوده تا ابد به کسی نشان داده نمیتانم
دو روز گذشت و مادرم نتوانست همراه پدرم گپ بزنه
مام نگران ایکه روز های میگذره ما کاری کرده نمیتانم
فقط دو روز دیگر تا روز عملیات مانده بود و پدرم سر حرفش بود
رفتم به اتاقش
سلام پدر اجازه داخل بیایم
پدرم _بیا
_ پدر میشه گپ بزنیم
_ در مورد چی؟
_در مورد مهدی
_ چشم هایش بست گفت مه گپ هایم زدیم
_ اما پدر تنها راه نجات مهدی مه استم اونا به پول نیاز ندارن به خون نیاز دارن اگه مشکل با پول حل میشد خووو بسیار وقت میشد تمام هست بودشان مصرف شد نتیجه نداده تنها راه پیوند مغز استخوان است
پدرم _ مه نمیفامم بعد ایقدر سال اینا از کجا شدن چرا پیش از ای گپ ها رفت آمد نکدن

شما چرا چیره از مه پت میکنین شما مادر دختر
دنیا _هیچ چیزی ره پت نمیکنم پدر فقط از روی انسانیت
خووو گذشته گذشته کمی دلخوری وجود داشت اما گذشت
چرا مه از دلخوری شما خبر ندارم

اووووف چی میگفتم دنبال دلیل میگشتم
چشم هایم ای طرف او طرف چر خاندم گفتم خووو خاطری نامزدی دیگه شوهر خالیم ازم قهر بود از وخاطر ما به بچه شان نی گفتیم
فکر کردم قناعت دادم اما بر عکس
سیس برن یگان کس دیگه به پیوند پیدا کنن حالی هم ما امو کسای هستم که برشان نی گفتیم

دنیا _اما پدرررر
پدرم همیکه گفتم
آرام و بی صدا از اتاقش خارج شدم کلا نامید شدم
اوووووف
بیرون شدم مادرم آمد سر راهم گفت چی شد راضی شد
با اشاره ابرو گفتم نوچ نشد نمیشه

فقط ۲ قسمت مانده اگر تا شب ۱۰۰ لایک شود نشر میکنم تمامش را...

01/03/2026

کسایی که طرف میدان هوایی و قصبه است ودر کابل هستند میفهمید چی گپه؟ یا احوال بتین دوستا خیلی سر و صدای فـ ـیر است

01/03/2026

شما صدای رهبر شیعیان جهان آیت‌الله‌ سید علی #خامنه‌ای را می‌شنوید که آرزوی شهادت داشت، و رسید به آرزو اش!

رومان _عشق یا دوستی نویسنده _مهناز امیری قسمت _ بیست چهارم اما دیگران از روی احساسات من راحت گذشتن حتی مهدی  مرا هیچ وقت...
28/02/2026

رومان _عشق یا دوستی
نویسنده _مهناز امیری
قسمت _ بیست چهارم

اما دیگران از روی احساسات من راحت گذشتن حتی مهدی مرا هیچ وقت نفهمید
موضوع را به مادرم گفتم آری گفتم جز مادرم دیگه کسی را نداشتم
مادرم _بمیرم مادر خدا جزای شه بته
نالیده لب زدم نگو ایتو مادر بوسه برم مویم زد محکم تر در آغوش کشیدمه میگذره جان مادر میگذره مه هستم مه نموردیم که تو ای قسم بشکنی
دنیا_ما جان مه کاری بدی کردم به محفل شان رفتم یا از مهدی که نفسم بود گذشتم مهدی که از طفلی تا حالی در هوایش نفس میکشیدم اشتباه کردم مادر؟
مادرم _نخیر جان مادر تو اشتباه نکردی قلبی مال تو نبوده نخواستی تو بهترین کاره کردی
اما دنیا جای خوبی نیست جواب خوبی به بدی داده میشه
خوبی تو نا دیده گرفت شد در عوض اش زخمت زدن
ناراحت نباش جان مادرم خدا خودش حقه میفاممه و حق به حق دار می رسانه
دنیا _اما حق مره ازم گرفت مادر مهدی حق من بود از خود خودم
من سالها آرزویش را کردم بار ها بارها او ره از خدا خواستم
در دعایم در هر ندایم چرا نشیند از بنده اش شکایت ندارم
از خدایم شکایت دارم
شکایت از تو ندارم من از خدای تو دارم
مادرم _حتما حکمتی دارد جان مادر هیچ کار خدا بی حکمت نیست بازی تقدیر چنین است اما ناراحت نباش
میگذره به مرور زمان زخم ها التیام پیدا میکنه
دنیا _اما مادر اگر گذر زمان خودش تبدیل به زخم شوه چي

مادرم _دنیا هیچ وقت ازم نپرسیدی چرا خواهر یا برادر نداری
مام چیزی نگفتم
دنیا _ واقعا چرا خواهر برادر ندارم
مادرم _خواهر برادر داشتی من قبل از به دنیا آوردن تو شش طفل خوده به خاک گذاشتم
سه پسر سه دختر فقط یک ماه و دو ماه زنده می بودن بس
نمیفامم چرا اما شب روز گریه می کردم با نذر و دعا خدا توره برم نگا کرد
مادرم قصه می‌کرد اشک میریخت و قطره های اشک به موی هایم می چکید خیس اش را احساس می‌کردم.

همیکه به دنیا آمدی از روز تولدت گریه مرگ توره کردم چون می ترسیدم خدا توره هم ازم بگیره
اما تو زنده ماندی و روی تمام زخم هایم مرحم شدی بخاطری همی است ایقه وابسته تو استم تو امید مه شدی
و مهدی ره دوست داشتم مثل بچه خودم که فکر میکردم از قدم او خدا توره برم داده چون مه و خالیت همزمان حامله شدیم
و تو مهدی همزمان بدنیا آمدین تو شدی همه کس من
مرحم زخم شش فرزندم حتما یکی مرحم زخم تو هم می شود اما دخترم خوده از دست نته من بدون تو میمیرم

اشکم ریخت گفتم مادر تو مرحم زخم مني پس گریه نکو
مادرم اشک های خوده پاک کرد گفت سیس با هم ای روز پشت سر می گذاریم فقط قوی باش
دنیا_درست است ما جان سعی میکنم خوب باشم
بوسه به سرم زد گفت مه برم تو هم بخواب دیگه یه هیچ کس و هیچ چیزی فکر نکو
با علامه گفتم سیس از آغوشش دورم کرد و روی تخت خواباندم
سرم لایف کش کرد گفت بخواب جان مادر
مادرم رفت اما مگر خواب می برد به سرم هزار فکر بود هزار پریشانی
هر لحضه حرف های تقوا به ذهنم می آمد و زخمی ترمیشدم
که صدا موتر آمد از پنجره نگاه کردم موتر گل پوش بود
آنها آمدن دوباره روی تخت خو نشستم سعی کردم به چیزی فکر نکنم اما مگر میشد نه نمیشه چند لحضه غرق فکر بودم
رفتم کناره پنجره پرده کنار زدم و به ماه نگاه کردم چقد تو زیبایی
لحضه خیره اش شدم دلم خیلی گرفته بود
بغضم در گلویم بود چشم به اتاق مهدی خورد چراغش روشن شد بغضم شکست ام و قطره های اشک امانم را برید
نمی توانستم چشم از اتاقش بر دارم مدت ها خیره اتاقش بودم
همه چراغ ها شهر خاموش و شهر در تاریکی مطلق فرو رفته بود و تنها چراغی که روشن بود اتاق او بود
و من در اتاق تاریک خودم تماشا گر روشنی آن اتاق بودم
کم کم بغضم تبدیل به هق هق شد و نفسم بند گویا کسی گلویم می می فشارد نمی گذارد نفس بکشم
من ایجا برای زنده ماندن نفس کم دارم او آنجا کنار عشق اش نفس نفس می‌زند
من اینجا در سرمان می سوزم او از حرارت بدن او می سوزد
من ایجا تب کردم او برای تو تب کرد
با اینکه نمی شیندم نمی دیدم اما حس اینکه امشب....
امان را می برید به گوشم صدا خنده هایشان و نفس های شان می پیچید و روح را شکنجه می کرد
به تختم پناه بردم و در خود مچاله شدم گوشم هایم را محکم گرفت که حتی صدا تیک تیک ساعت به گوشم نرسید
نمی تا خود صبح گریه کردم
مادرم آمد دنیا جان بیدار شو وقت نماز است
چشم نیمه باز را طرفش گرفتم اما پلک هایم سنگین بود چشم هایم باز نمیشد
مادرم نزدیک آمد دستم را گرفت
مادرم _وای خاک برسرم تو تب داری دنیا بخیز جان مادر
ملافه ام از رویم کنار کشید
_بخیز جان مادر بخیز باید حمام کنی نمی توانستم روی پا هایم ایستاد شوم به شانه مادرم تکیه کردم
احساس می کردم تمام بدن در آتش است می سوزد
مادرم به حمام بردم و آب سرد به روی باز کرد و شروع کرد به بیرون کردن لباس هایم از تنم و مثل طفلی سعی کرد
حمام بته
_دنیا قربانت شوه مادر چشمای ته باز کو مره نترسان مادر
شدت آب سرد در خود لرزیدم و به سختی چشم هایم باز کرد و که دندان هایم به صدا در آمد
مادرم با حوله تنم خشک کرد بعد پوشیدن لباس به روی تخت انداخت و مثل طفل کوچکی شروع به نوازش های مادرنه اش کرد
چشم های سنگینی کرد و فقط خوابم می آمد
زیر لب نالیدم
_مادرررررر
_جان مادرررر
مادر از ایجه بریم از ای خانه بریم
_، میریم دخترم هر چی تو بخواهی امتو میشه حالی خواب شو
و پلک هایم رو هم افتاد و خواب رفتم

مهدی
نمی دانم دیشب چی شد اما خیلی نگران دنیا استم
منظورشه نفامیدم چی نمیتانه چی تا ایجه بود من نمی توانم نظر به دنیا بی تفاوت باشم دیشب حالش خوب نبود و برم گفت
اما مه تو خدا حافظ یعنی چی از همه گی پرسیدم دنیا ره چی شد کسی برش چیزی گفته که ناراحت اش کرده اما همه گفتن ما خبر نداریم
باید برم از نزدیک ببینمش و با هاش حرف بزنم
رفتم در خانه شانه زدم چند بار اما کسی در باز نکرد

دنیا _صدای در آمد رفتم نزدیک کلیکین دیدم مهدی پشت در است زیاد در زد مه حالی نداشتم دره باز کنم فکر کنم مادرم قصدا در باز نکرد بعد چند بار در زدن مهدی رفت
مادرم آمد به اتاق سوپ آورد
_بیا ای سوپ ره بخو برت خوب است
_چشم مادرم اینه آمدم سوپ با قاشق خودش به دهنم میداد گفتم
_مادر مهدی پشت در بود چرا دره باز نکردی
_ بلا به پسش دیگه نمی خواهم ببینمش
_اما مادر او گناهی نداره شاید کارش ضروری بود ایقه در زد
_دیگه با ما کار نداشته باش هوششش کنی دیگه نمی خواهم کت اش هیچ رقم رابطه داشته باشی
_ درست است ما جان هر چی تو میگی
_ امروز به پدرت هم میگم زودتر حساب خانه ره معلوم کنه بفرشه بریم از ایجه و آدم هایش دور شویم بهتر است
خوب گپ است بعد نوش جان کردن سوپ دوباره خواب شدم
تا عصر که پدرم آمد از دیشب که ندیده بودمش خواستم برم پیشش وقتی چشمای هایم به اینه دیدم نی نمیشه به ای وضیعت برم پدرم شک میکنه خیر نمی رم
مادرم هم آمد گفت نیای پایین به پدرت گفتم سر ما خوردی حالت خوب نیست خواب استی
مادرم همیشه کنارم است خیلی متوجه ام است اما دلشکسته هیچ گونه مرحمی ندارد
بعد برم غذا آورد بعد خوردن غذا خوابیدم وقتی بیدار شدم که صبح شده بود باور م نمیشد مه ایقدر خواب شدم
از جایم بلند شدم به اینه نگاه کردم ورم چشمهایم خوب شده بود و اثر ای گریه های دیشب نمانده بود بلند شب کم سر وضعم منظم ساختم رفتم پیش پدرم
پدرم _خوب استی دنیا.
دنیا _حالی بهتر استم پدر مادرم دارو و سوپ برم داد خوب شدم
پدرم _اگه خوب نشدی بریم داکتر
دنیا _نخیر پدر جان کاملا خوب آستم
پدرم _دانشگاه نمیری
دنیا _نوچ حوصله ندارم
پدرم _منفک نشي ایقدر غیر حاضری میکنی
دنیا _ نی پدر صنفی هایم هوایمه داره جای مه حاضر میگن
پدرم _سیس مقصد جور با‌شی
بعد از جایش بلندشد و رفت سر کار
حال منم مثل طفلی شده بود که تازه از شیر مادر گرفته باشی
بهانه گیر دلتنگ پر از گریه پر از بغض که هر لحضه آماده شکستن می باشه
رفتم به اتاقم مثل طفلی خوده به آغوش کشیدم
لحضه به گوشه اتاقم خیره شدم هر گوشه ای اتاق برم پر از خاطره بود که با صدا تک تک در به خود آمد
باز رفتم نزدیک کلیکین باز مهدی بود خیلی نگران و دلواپس
مادرم در باز کرد
مادرم _خوش آمدی مهدی
مهدی _خوش باشی خاله دنیا است کارش دارم
مادرم _نخیر رفته دانشگاه نیست خانه
مهدی _درست است خیر مه میرم یک بار به کلیکین اتاق نگاه کرد خوده عقب کشیدم مگه نگفت دیگه دنبال مه نیا چرا بار بار
میایی پشت در ما
او رفت دلم گرفت دلم می خواست باهاش حرف بزنم اما در مورد چی در مورد زن عزیزش میفامه چرا میایه
مه چی بگم برش اگر مثل خود تقوا میرفتم میگفتم زنت ای حرف هاره برم زد شاید زندگی مشترک شان از همی روز های اول به بهران و بن بست می خورد و من ایره نمی خواستم پس بهتر همی است نه ببینمش نه چیزی بگم ای فاصله خیلی بهتر است.
دو سه بار دیگه هم مهدی امد و مادرم به بهانه های مختلف ردش کرد و نذاشت هم ببینیم ومهدی هم گویا فهمید دیگه پی گیر ماجرا نشد
بعد یک هفته خانه ماره فروختیم و تصمیم کوچ کردن به خانه جدیدم ماره گرفتیم تصمیم گرفتم همه چی ره از نو شروع کنم. و به خود زندگی مستقل بسازم که نیاز به هیچ کسی نداشته باشم
تمام اسباب و لوازم خانه ره جم کردیم و تنها من ماندم اتاقم که باید جمش میکردم
جم کردم و با تمام خاطرات اتاق وادع کردم خیلی سخت بود دل کندن از جای که قد یک دنیا خاطره داری اما چاره جز رفتن نداشتم باید میرفتم برای آغاز جدید صحفه جدید زندگی
بعد جم کردن اتاقم وقتی قدم ماندم در کوچه خاطرات جلو چشم انگار گذشت لحضه با جای که در کودکی گشت گذار داشتم
با حسرت نگاه کردم به هر طرف ای کوچه من
من ساعت تیری کردم در این کوچه خاک اینجا بوی خاطره می دهد
من در این کوچه خاکی بوی عشق را استشمام کردم
سخت بود دل کندن اما گاهی رفتن اتفاق است نه انتخاب رفتم حتی برای وداع و حتی برای آخرین دیدار نزد مهدی نرفتم
یک خداحافظ بدون دیدار با کوچه خاطرات خود کردم خاک منطقه را بوسیدم نه از ای منطقه دلخور نبودم حتی از مهدی
رفتم تا او زندگی کند بدون درد سر آری بودنم درد سر داشت
قطره های اشکم ریخت رفتم که شاید بودنم به خاطر بماند
و روزی یکی بگوید ایجا دنیایی بود که اینجا دنیایش بود
رفتم تا زندگی را از نو بسازم بخاطری مادرم بخاطری پدرم نشکنم اگر هم شکستم دوباره ایستاد شوم روی پای خودم
انسان بعد هر شکست تجربه تازه کسب می‌کند
گاهی شکست ها درس است نه تنبیه..
رومان _عشق یا دوستی
نویسنده _مهناز امیری
قسمت _بیست پنجم

قدم با خانه جدید و زندگی از نو تنها چیزی که با خود آوردم از مهدی چله نامزدی ام تنها چيزی که برایم از ای عشق باقی ماند
و چشمان کم سو که از شدت گریه ها به ارث بردم
آری چشمانم ضعیف بینای اش کم شد تنها دست آوردم از این یک دست عینک بود به بینایی ام کمک میکرد
با وجود همه چی باز درسم ادامه دادم تنها امید زندگیم
یا شاید تنها چیزی می توانم با آن خودم را مصروف کنم بعد آمدن ما بی خانه جدید مادرم دیگر با خاله ام رفت امدی نکردن
چون مادرم نمی خواست باز پای مهدی در زندگی ام باز شود
و من برنجم از تقدیر سر خورده خودم
اما نه فاصله نه ندیدن از عشق کم نمی کند هنوز هم جای او در امن ترین نقطه وجود یعنی قلبم هست
مهدی هم سعی نکرد پیدا یم کند من گم شدم در خاطرات او

پنج سال بعد
دنیا_
من درس هایم را به پایان رساندم و در يکی از مکاتب شروع به تدریس نمودم از وظیفه راضی ام شاگردانی دارم که برای احترام می گذزاند و همکارانی دارم که باهم در زمینه پیشرفت کشورم در دست هم دادیم
شاگردانم خیلی دوستم دارند و من هم همچنان آری پنج سال گذشت با تمام درد هایش با فراز نیشب هایش
فکر میکردم میمرم اما من هنوز زنده ام هنوز هم و نفس میکشم
من ازدواج نکردم منتظری کسی هم نیستم اما قلب هنوز گاه گاهی هوا اورا می کند با تمام فاصله هایش با تمام ندیدن ها
گاهی از خود می پرسم وقتی هنوز دوست اش داری چرا ازش گذشتی چرا نجگیدی اما این بیت شعر عشق را خوب خلاصه می کند

عشق یعنی صد سال دیگه هم بهش حسی که داری تو دلت جوانه
عشق یعنی همه بدانند برای او چی کردی ولی خودش ندونه

یکی از همکارانم که یاسر نام داشت برای پشنهاد ازدواج داد البته خواستگار های هم داشتم ولی برایش جواب رد دادم عصبی شد گفت
یک دلیل منطقی بگو چرا مرا رد میکنی
برایش گفتم
من تا زمانی که نتوانم فکر و ذهن خودم را از فکر کسی دیگه خالی کنم ازدواج نمی کنم نه تو عیبی داری نه من
اما دوست ندارم وقتی سرم را روی بالین با یک نفر می‌گذارم به کسی دیگه فکر کنم این از نظر من خیانت فکری است
همکارم گفت احسن من به تصمیم شما احترام می‌گذارم
از ای به بعد من تو فقط همکاریم
روز ها در پی هم می‌گذشت خیلی سریع هیچ که متوجه گذر زمان نمی‌شدم از مهدی و چگونگی زندگی اش هیچ آگاهی نداشتم با دنیا بی خبری سر میکردم گاه گاهی خاطراتش با دلم بازی میکرد اما روی دلم سنگ میذاشتم تا صدایش بیرون نیاید
اما دل گاهی لج باز تر از همیشه عمل می‌کند
یک روز دلم گرفته بود دلم تنگ کوچه خاطراتم شد دورغ چی بگم دلتنگ مهدی هم شدم از خانه زدم بیرون قدم زده قد زده بدون مقصدی راه افتادم نمی دانم قدم های مرا کجا می کشاند
اما وقتی چشم باز کردم در منطقه قدیمی و بچه گیم هستم یک لحضه همه چیز جلوی چشمانم جان گرفت
صدای خنده های کودکانه منو مهدی در گوشم پیچید
دل در پیچ تاب شد قلبم بی قراری کرد پاهایم سمت دروازه خانه شان رفت آری همان خانه
با خود گفتم بعد پنج سال شاید همه چی تغییر کرده باشه
اما نکرده بود کوچه همان کوچه خاک آلود خانه همان طوری که سابق بود درست مثل حس من که هیچ تغییری نکرد با گذشت پنج سال
رفتم نزدیک تا در بزنم تا ببینمش دستم بالا کردم برای در زدن
اما دستم در هوا خشکید یا آخرین حرف تقوا افتادم
ومنصرف شدم باز اشک در چشمان مهمان شد خیلی وقت بود
گریه نکرده بود گاهی میگفتم شاید سنگ شدیم که اشک هایم نمی بارد

رفتم در گوشه نگاه خیره در بود که شاید اتفاقی ببینمش و پنهانی
در باز شد با دیدن آقایی که کامل غریبه بود چهره اش نا آشنا
تا حالا ندیده بودمش حیران شدم
نزدیک رفتم
_ سلام کاکا
_علیک سلام دخترم
_کاکا صائب ای خانه کجاست
_صائب ای خانه خودم استم
_اما ای خانه مگر مربوط کمال ماما نیست
_نخیر دخترم ای خانه ره مه چهار سال میشه از کمال خریدیم
چیی یعنی فقط یک سال بعد ما اونا هم از ایجا رفتن اما چرا
کجا رفتن
_کاکا ببخشین نمی دانین کجا رفتن
_نخیر دخترم ما خانه شه خریدم آدرس ازش نگرفتم
_درست است ببخشین خدا حافظ

ایکه چقدر وضیعتم خراب شد اصلا گفته نمی توانم فکر ایکه چرا رفتن کجا رفتن داشت دیوانه ام میکرد
بعد از مدت های گریه کردم بغضم گرفت در سرک عمومی ایستاد شدم و موتر دست گرفتم بعد شیشتم سر خوده به شیشه موتر گذاشتم و گریستم هق هق آرام بی صدا امانم را برید

راننده _ببخشن خواهر شما همیشه گریه میکنین
دنیا _ببخشین منظور تانه نفامیدم
راننده _مره نشناختین
دنیا _نخیر باید بشناسم
راننده _هههه خوب مه یکبار دیگه هم شماره به ای منطقه آوردم شما گریه میکردین مثل حالی
فکر کردم اما هیچی یادم نامد به طرف راننده نگاه کردم ای کیست
پرسیشی نگاه کردم گفت
راننده - یکبار شماره می آوردم به ای منطقه گریه داشتین حتی برم کرایه ندادین
یادم آمد آری خودش بود کمی پیر تر از پنج سال پیش شده بود
اما یادم آمد
دنیا _چطو مره شناختین از او وقت تاحالی پنج وشش سال گذشته

راننده _بخاطری کرایه مه ندادین فراموش تان نکردیم
دنیا _اوووهی خیر منتظر دیدار دوباره من بودی که کرایه ات را بدهم

راننده _ نخیر خواهر فقط می خواستم بگویم نکنین گریه
نمی دانم چرا گریه میکنین چی او وقت چی حالی اما دنیا ارزش غصه خوردنه نداره دو روز زندگیست یک روزش هم جمعه
او وقت هم بخاطری مهدی گریه کردم حالی هم شینید
گفت
راننده _گریه نکنین کوه به کوه نمی رسه ولی آدم به آدم میرسه
دنیا _ولی من هیچ وقت به او نمی رسم
اما حرف هایش تاثیر گذار بود هر چند یک راننده ساده بیش نبود اما حرف هایش از یک معلم و از یک انسان تحصیل کرده موثر تر بود گاهی زندگی درسی به آدم میته که در هیچ دانشگاه جهان داده نمی شه
رسیدم به مقصد بعد پر داخت کرایه برش گفتم
بیادر کرایه سابق هم بتم
راننده _نخیر خواهر مه همراه تان شوخی کردم تا بخندین و بس
دنیا _بیاین یک چای مهمان تان کنم
راننده _،زنده و سلامت باشین خدا حافظ
آمدم خانه لا حرف های او آدم خیلی طبعیت خوب شد
اما هنوز ایکه مهدی شان چرا منطقه رفتن رازی مبهمی بود
چند روزی از ای ماجرا گذشت و من تازه کمی فکر از ای موضوع دور شده بود و همچنان وقت امتحانات شاگرد ها بود باید پارچه آنها را چک میکرد و نمره هایشان می رساندم
مادرم _دنيا جان مادر مه میرم خانه عالیه خالیت تو نمیایی
دنيا _نه مادر مصروف هستم باید نمرات شاگرد هاره برسانم شما برین سلام برسانیم

عالیه _خواهر خوانده مادرم است یک دو کوچه پایین تر خانه اش است کت مادرم زیاد صمیمی است
او رفت وقتی نمرات می رساندم کمی سرم درد گرفت و گردنم شخ ماندم دستی به ماساژ دادن گردنم کشیدم که
زنجیر که با حلقه نامزدیم به گردن بود سکلید و افتاد و چله ام در گوشه دیگر
خم شدم و چله را برداشتم برای چند لحضه به او نگریستم
غم بزرگی در دلم چنگ زد دلم تنگ تنگ شد که باعث ریختن اشک هایم شد
از خود پرسیدم دنیا توراه چی شده چرا ایقدر دل نازک شدی مثل طفل ها

بار چند بار پلک زدن اشک های خود راه پس زدم و سعی کردم دیگه به چیزی فکر نکنم
رفتم دوباره شروع کردم به رساندم نمرات شاگردان
چند لحضه گذشته بود که زنگ خانه به صدا در آمد در دلم شوری بر پا شد کی می توانست باشه
از جایم بلند شدم و بلند گفتم کیستی؟
جوابی نشیندیم دوباره صدا زدم کیستی صدای نشنیدم دلم نشد در باز کنم تازه به جایم نشسته بودم که
دوباره زنگ در به صدا در آمد یعنی کي است
رفتم دره باز کردم
با دیدن کسی که در قاب در ایستاده بود پا هایم به زمین چسپید
نه باورم نمی شد او ایجه پشت در خانه ما چی میکنه
چرا امده اینجه
خانه مارا از کجا پیدا کرده بعد این همه سال

دوستان چی فکر میکنین کی بود پشت در نظر بتین

رومان _عشق یا دوستی
نویسنده _ مهناز امیری
قسمت _بیست ششم

لحضه مات مبحوث نگاهش کردم غمگین بود خیلی غمگین
گویا سالهاست نخندیده شکسته بود از آن غرور خبری نبود
هر چند دیدار آخر ما خوب نبود دلم ازش خیلی گرفته کینه يي نیستم اما دلم را بد شکسته بود
با صدای لرزانش آهسته گفت سلام دنیا
تازه به خود آمدم عینکم را به عقب موی هایم قرار دادم
می خواستم مثل خودش رفتار کم با غرور و نفرت اما چهره غمگین و شکسته اش مانع ام شد
بهت زده گفتم خوش آمدی تقوا تو اینجه لب هایش بیشتر به لرزه آمد گفت میشه بیایم داخل حرف بزنیم
حرف بزنیم از چی حرف بزنیم مگرحرفی بین من ناگفته مانده
این سوال حاکم ذهنم بود اما به عتنا بر آن گفتم
بیا داخل
نمی دانم چی بگویم اصلا با دیدنش خوش نشدم حتی دلم نمی خواست با هاش هم کلام شوم وقتی داخل خانه آمد او سلا به نشستن کردم
دنیا _بفر ما بشین
نشست _،
با خود میگفتم چرا ایجه آمده می خواهد در مورد چی حرف بزند چرا ایقدر غمگین است یا شاید شرمنده است یعنی چی شده که تا خانه من آمده
خانه کسی که سال ها پیش برش گفته بود از زندگی اش دور باش
منم رو به رویش نشستم تا ببینم چی برای گفتن داره آن هم بعد پنج سال سرش پایین بود و برای گفتن حرفی دو دل
دست ها خوده را بایک دیگر میان زانوان هایش قرار داده بود
و با آنها ور می رفت سکوت کرده بود منم چیزی نمی پرسیدم
اصلا حرفی برای گفتن با او نداشتم اما می خواستم حرف خود را بگه و بره اما ده دقیقه در فکر بود هیچ نگفت
منم کلافه شدم اما نخواستم حرمت بشکنم بخاطری که بدانم چرا آمده دهن باز کردم گفتم
چای می خوری یا قهوه
نگاه لرزانش را بالا کرد گفت چای
از جایم برخاستم رفتم طرف آشپز خانه چای ماندم تا جوش کند گیلاس هارا ماده کردم با کیک
در آشپز خانه بود اما می دیدم خیلی بقرار و پریشان است
چای آماده شد برش بردم جلویش گذاشتم
گیلاس چای را با هر دو دستانش محکم گرفته بود بخاطری سر سخن باز شود
پرسیدم
_خالیم شان خوب آستن مامایم اما برای پرسیدن حال مهدی زبان یاری نکرد خیلی دلم می خواست حال او بپرسم اما ترسید از تقوا که سرش خوش نخوره
تقوا _خوب استن شکر باز سکوت کرد
دل دل میکردم که حال مهدی را بپرسم اما چرا نمی توانم یعنی ایقدر ازش دور شدم که حتی با نامش غریبه شدیم
راستش تا میخواستم اسم اش را به زبان بیارم بغضم می‌گرفت خیلی دلتنگ ش بودم
بالاخره توانستم آری با اسمی سال ها ورد زبان بود حالی شکل غریبه گی گرفته به زیان آوردم
_مههههدی خوب است
با گرفتن اسم مهدی تقوا اشک هایش جاری شد که قلبم دردی خفیفی حس کردم
چایم به روی میز گذاشتم وگفتم تقوا مهدی چیزی شده مهدی خوب است
تقوا لب هایش لرزید و اشک هایش شدت گرفت
با هق هق گفت
_حال مهدی خوب نیست دنیا
یک لحضه زمین زیر پایم خالی شد عینک را جلو چشمانم قرار دادم که تقوا شاهد اشک هایم نباشه
بی تفاوت لب زدم مگر مهدی را چی شده که حالش خوب نیست؟
با لب های لرزان گفت مهدی سرطان داره
چشم هایم را بستم گوش هایم آمادگی شیندن چنین خبری را در مورد مهدی نداشت چند بار این حرف در گوشم تکرار شد
بغض گلویم را قورت دادم
او ادامه داد
یک سال بعد عروسی ما به درد سرطان دچار شد
خیلی تداوی کردیم از طریق پول پیش داکتر های مهجز بردیم
تمام دارای ما خرج شد خانه مارا فروختیم طلا و زیوارتم از خودم از مادرش هر چی میشد ازش پول به دست آورد فروختم
حالی خودما در خانه کرایه هستیم که هر روزصاحب خانه بخاطری کرایه کتم ما جنجال میکنه
میگفت و مثل ابر بهار می بارید
منم گریه میکردم اما پنهان در قلبم چرا مهدی من به ای روز افتاد
من حتی یک لحضه او را نفرین نکردم فقط برایش آرزوی خوشبختی می کردم
خدا مبادا شب های که من گریه کردم اما نفرین نکردم
آهم دامن او را گرفت نه
من حتی یک لحضه نفرین نکردم همیشه برایش آرزوی خوشبختی کردم
پس این همه چیست خدایا!!
چرا مهدی؟
برای لحضه سکوت کرد و اشک هایش را پاک کرد و یک قورت از چای نوشید
منم برای چند دقه ازش اجازه گرفتم
یک دقه مه گوشیم بیارم کسی زنگ نزنه با علامه سر گفت درست است
رفتم به اتاق چند لحضه گریه کردم
درست بعد یک سال بعد رفتن من ای درد دچار شده ومن تمام این پنج سال
فکر میکردم مهدی مرا فراموش کرد و غصه می خوردم اما او دردی داشت که مهلت یاد آوری مرا نداشت
آری ای فراموشی از مهدی بعید بود و اشک هایم را پاک کردم و. عینکم را به چشمانم گذاشتم و خودم قوی گرفتم برای شیندن ادامه ماجرا
او نزد من آمده برای گفتن این همه اما چرا؟
اما در طول پنج سال از شدت ا‌شک سو. چشمم کم شد
اما مهدی زندگی اش به خطر افتاد
حتی اگر ماهم نخواهم یک جوری جان ما به جان هم وصل است
مثل طفلی ما وقتی من تب می‌کردم او هم تب می‌کرد
وقتی اوگریه می‌کرد منم گریه میکردم
همه چی ما به شکل ناباوری باهم ارتباط داشت و حال که من چشمان ضعیف و کم سو دارم او مریض سرطاني است
پس خدایا چرا قسمت هم نبودیم
رابطه ما فرا تراعشق از فراتر از دوستی است از خودم دلخور شد چطور در این پنج سال یکبار خبرش نگرفتم
چرا این همه فاصله بین ما ایجاد شد که ایقدر از هم بی خبر شدیم
رفتم دوباره نزد تقوا
ببخشی دیگه کار داشتم.
تقوا _، گپی نیست
دنیا _نگفتی چرا پیش من آمدی
تقوا _راستش خالیم می خواست بیایه پیشت اما بخاطری که من شرمنده تو بودم و از تو معذرت خواهی بدهکارم آمدم تا بخاطری گذشته از تو معذرت بخواهم من کمی مغرور شدم
کمی دلخور از پنهان کاری شما
اما اشتباه کردم پیشمان هستم ما یک روز هم بعد تو خوشی ندیدیم خصوصا بعد مریضی مهدی
دنیا _خووو گذشته گذشته من به قصه ای گپ ها نیستم خیلی وقت است او موضوع ره فراموش کردیم برو سر اصل مطلب
شاید کمی خشن بر خورد کردم اما یاد آوری گذشته خشم را بالا آورد من فراموش نکردم فقط نمی توانم بگویم چقدر دلخورم
تقوا _ما به کمک تو نیاز داریم
دنیا _ هر کمکی از دستم بر آید انجام میتم اگر به پول نیاز دارین خوب از معاش معلمی ایقدر نمیشه اما کمی پس انداز دارم
شاید یک دردی را دوا کنه
تقوا _به پول نی به خودت نیاز دارم
دنیا _چی مه یعنی چی؟
تقوا _فین فین کنان دماغ خود را بالا کشید و گریست
راه های مختلف درمانی را دنبال کردیم نتیجه نداد داکتر های گفتن آخرین راه پیوند مغز استخوان است که باید از عضو فامیل که با آن پیوندی خونی داره گرفته میشه
تمام خانواده بیادرش مادرش برادر زاده هایش معاینات دادن اما سر نخورد چند تن از خویش قوم آمدن اما بی نتیجه بود
تام با مهدی پیوند خونی داری شاید از تو .....
دنیا _فکر نکنم نتیجه بته چون من پیوند خونی ام یک طرفه است آن هم خون مادری
تقوا _دنیا خواهش میکنم فقط یکبار آزمایش بته داکتر ها گفتن اگر تا سه ماه دیگه فرد که پیوند مغز استخوان میته پیدا نشه مهدی از بین میره فقط سه ما کل امید ما تو استی وبس
با شیندن این حرف غم عالم به دلم نشست دلم می خواست فقط گریه کنم نه نمی خواستم مهدی به این روز بفته
اشک هایم را از پست عینک پاک کردم گفتم
درست است اگر با این کار مهدی خوب میشه من انجام میتم
تقوا خیلی خوش شد و تشکری کرد حتی نزدیک بود به پا هایم بفته اما نگذاشتم من آنقدر خود خواه نیستم
که صدا مادرم توجه مارا جلب کرد نمی‌دانم از چه وقت حرف های ماره گوش میداد گفت
نی دنیا تو ایکاره نمی کنی
دنیا _ اما مادر......
مادرم _اما مادر چی یادت رفت چه کردن با تو
تقوا که به جایش ایستاد شده بود و شدت گریه شانه هایش می لرزید نالیده گفت حق داری خاله
دنیا _ مادر بیا در اتاقم کارت دارم رو به تقوا کردم گفتم تو. ایجه باش مه همراهش گپ میزنم جایی نری

مادرم _چی میگی عه نگو باز خوده قرباني اونا میکنی
دنیا _قرباني چی مادر فقط یک پیوند مغز استخوان است مادر موضوع مهدی است کسی که مثل بچه کلان کردی چطو میتانی به مرگش راضی شوي
دنیا _از وقتی تورا دلته شکستاندن بدون هیچ مروتی
گریه های تو روی شانه من بود تو سوختی منم سوختم تو تب کردی من مردم امتو که اونا دل شان نسوخت مام دل نمی سوزانم
دنیا ای دنیایی امروز پیش رویم ایستاده خیلی به سختی دوباره دنیا ساختم تو مورده بود میفامی مه چی کشیدم
ای عینک ها بخاطری گریه های شب روز توست هدیه اونا
دنیا _بییی مادر گپ درست است مه هیچ چی ره فراموش نکردیم
اما حالی موضوع مرگ زندگیست اوهم از مهدی اشکم ریخت
چرا نام مهدی برای من آنقدر عزیز است که تحت هر شرایط حاضرم برای هر کار کنم او زندگی کنه
مادرم _ دنیا نمی خواهم دوباره بشکنی
دنیا _خلاص شد مادر من آنقدر شکست خوردم که دیگر جایی برای شکستن ندارم اما هنوز میتانم بخاطری مهدی جانم را فدا کنم
حالی تقوا شرمنده پیشمان نزد من آمده همین کافیست
کفر می‌شود از درم نامید خارجش کنم
مادرم _خود دانی مادر فقط مواظب قلبت باش نزار دوباره بشکنه
تو بشکنی منم میشکنم
با ای حرفش لبخندی از درد زدم ممنون مادر که درک میکنی از کنارش گذشتم که تقوا همچنان گریه داره طوری که یک لحضه اشک هایش بند نمیایه نزدیک رفتم دست اش را گرفتم گفتم
تقوا گریه نکو من فردا میایم برای نمونه برادری پیوند شفاخانه
فقط بگو کدام شفاخانه بیایم
آدرس داد و با گریه و تشکر رفت
منم سرم درد گرفت رفتم روی تختخواب خود دارز کشیدم
فکر نکنم معاینات خون سر بخوره ولی اگر مهدی بمیره چی
حتی فکرش اشک به چشمای می آورد
یک حسی فراتر از عشق نسبت برا‌ش دارم اما نمی دانم فراتر از عشق چه حسی است اما حسم قابل بیان نیست دلم برش پر میزنه برای دوباره دیدنش..
ادامه دارد کمنت، لایک و شیر را فراموش نکنید

Address

Kabul
23451

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when S M S posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Contact The Practice

Send a message to S M S:

Share

Share on Facebook Share on Twitter Share on LinkedIn
Share on Pinterest Share on Reddit Share via Email
Share on WhatsApp Share on Instagram Share on Telegram