04/03/2026
امشب دلم میخواست سین استودیو میرفتم این فیلم رو با یه گروه میدیدم و تحلیلهاشو میشنیدم ولی خب شرایط روز نگذاشت و من و احسان نشستیم پای فیلم داستانش چون حال و هوای جنگ داره میخواستم حتما ببینم…
راستش باشو بیشتر از یه بچه بود، انگار یه روان زخمی بود که هنوز از جنگ بیرون نیومده بدنش هنوز تو خطره حتی وقتی خطر تموم شده …اون نگاهش همش میگه هنوز امن نیست این حس خیلی آشناست …این روزها حتی اگه جنگ مستقیم توی خونههامون نباشه یه اضطراب پخش شده تو هوا هست که انگار بدن خیلیهامون گرفتهاش.
یه جاهایی از فیلم خیلی ساده ولی عمیق بود مثلا اون حس نایی که انگار بهش میگه تو همینجا بمون اونجا که می گه اونم فرزند زمین و خورشید است مثله همه بچه ها …یا اون حال باشو که انگار فقط میگه من فقط یه جا میخوام که ازش نترسم🧡
نایی برای من خیلی مهم بود یه آدم معمولی که بلد بود یکی دیگه رو نگه داره.. بدون قضاوت بدون شرط این همون چیزیه که الان خیلی کم شده، یه حس نایاب… وقتی فشار و ترس زیاد میشه آدمها زودتر قضاوت میکنن زودتر فاصله میگیرن…
واکنش بقیه هم خیلی واقعی بود ترس از غریبه از متفاوت بودن انگار وقتی شرایط سخت میشه تحمل آدمها کمتر میشه و این دقیقا همون چیزیه که این روزها هم میبینیم هر کسی از زاویه خودش درد داره ولی کمتر جا برای شنیدن همدیگه هست.
آخرش برام این موند که جنگ فقط بمب نیست یه حالته که میتونه وارد ذهن آدمها بشه و رابطهها رو هم ناامن کنه و وسط این فضا تنها چیزی که واقعا نگه میداره یه رابطه امنه یکی که بگه من هستم🧡
و هی با خودم فکر کردم این روزها چند تا باشو داریم که فقط یه نایی کم دارن…