22/04/2026
برای آنان که افغانستان را در استخوانهای خود حمل میکنند
نگذار قلبت سنگین شود وقتی سخنانی درباره سرزمینت میشنوی از زبان کسانی که هرگز نتوانستند خاک آن را زیر پای برهنهشان حس کنند. وقتی بر نقشههایی خط میکشند که برایش خون ندادهاند. وقتی از مرزها سخن میگویند که برایشان اهمیت ندارند وقتی سرزمین مقدس و کهن تو را به یک سرخط خبر فرو میکاهند—تا اجنبی انها را به بردگی به پزیرد این را به یاد داشته باش: آنان تنها احمق نیستند؛ آنان فقط بیریشهاند.
آنان غبار بامیان را در هنگام غروب نچشیدهاند. آنان نجواهای هندوکش را در لالایی یک مادر نشنیدهاند. آنان در حویلیای نایستادهاند که در آن انارهای کندهار در میان جنگ و صلح یکسان رسیدهاند. برای آنان قالین فاریاب یک تصویر است. برای تو آن همه استخوان و نفس است.
پس—آشفته مشو. با شفقت بنگر. چگونه میتوانند بفهمند که یعنی چه!! کشوری را در سینه حمل کردن؟ نه چون یک بیرق، بلکه چون زندگی و شگفتی؟ چگونه میتوانند بدانند که تمامیت و امنیت ملی برای تو سیاست نیست، بلکه خنده پسرکاکایت، حفظ دستور غذای مادربزرگت، و حق یک کودک برای رؤیا دیدن بدون بازرسی است؟
برای آنان، واقعاً مهم نیست. مهم نیست اگر از خط دیورند چنان سخن بگویند که گویی خطی ساده بر نقشهای رو به فراموشی است. مهم نیست اگر بگویند «بفروش»، «واگذار کن» یا «به رسمیت بشناس». برای آنان، اینکه این سرزمین به پاکستان، به ایران، به چین، به آمریکا یا به روسیه بپیوندد—هیچ تفاوتی ندارد. یک بیرق دیگر یک نام دیگر یک امپراتوری یا قلمرو دیگر. آنان قطع شدن را حس نمیکنند. چون هرگز به این اندام وصل نبودهاند.
اما تو میدانی- تو میدانی که خط دیورند هرگز توسط امیر عبدالرحمن خان امضا نشد. تو میدانی که اعتراض او واقعی بود، حتی اگر قدرتش نبود. تو تفاوت میان امضایی انگریزی که در سایه توپهای بریتانیایی خودش و تنها گذاشته است و پیمانی که در خون نیاکانت نوشته شده است را میدانی.
به واقعیت زندگی نگاه کن. یک کشور کوچک در برابر یک امپراتوری چه میتواند بکند؟ حتی امروز با تمام تغییرات در سیاست دنیا، کسی جلو ترمپ و امریکا را گرفته میتواند. اما امپراتوری بریتانیا ان زمان که صد برابر قویتر از ترامپ و آمریکا امروز بود. وقتی چیزی را میخواستند، میگرفتند. وقتی خطی میخواستند، میکشیدند، این دیپلماسی نیست. این بیرحمی است. این خشونتی است که انرا لباس رسمی پوشانده اند
و امیر عبدالرحمن خان—مردی که تاریخ او را نیرومند، زیرک و وحدتبخش میداند—او هرگز خط دیورند را امضا نکرد. هرگز. او همیشه اعتراض کرد. اما چه میتوانست بکند؟ او ارتشی نداشت که با بریتانیا برابری کند. متحدی نداشت که به یاریاش بیاید. به مردمش نگاه کرد—که از پیش خسته و خونین بودند—و بقا را بر نابودی ترجیح داد. نه به این دلیل که آن خط را پذیرفت، بلکه چون نمیتوانست آن را با دستان خالیاش پاک کند.
و تو هنوز آن را حس میکنی. نه بهعنوان تاریخ کهن، بلکه چون دیروز. چون همین صبح. چون دردی در سینهات وقتی کسی بیپروا خطی از میان سرزمینت میکشد.
پس بگذار آنان سخن بگویند. بگذار نظریهپردازی کنند. بگذار در اتاقهای کنفرانس در مصاحبه ها هزاران کیلومتر دورتر خطها را از نو بکشند. آنان نمیدانند که برای تو، هر ملی متر از آن خط، باغ کسی است، گورستان کسی است، لالاییِ کسی است که گسسته شده است.
تو به اجازه آنان برای سوگواری نیاز نداری. و بهرسمیتشناختن آنان برای مقاومت نیاز نداری. و به درک آنان برای کامل ماندن نیاز نداری.
اگر کسی حتی ذرهای انسانیت داشته باشد—اگر اندکی غرور در عدالت داشته باشد، اگر دلش با کمترین حس انصاف بتپد—نمیتواند به آنچه امپراتوری بریتانیا با افغانستان کرد نگاه کند و آن را سیاست و توافق بنامد. باید آن را همان چیزی بنامد که بود: بیرحمی کامل.
آنان در سوی درست تاریخ میایستادند. اعتراض میکردند. میگفتند: آنچه بر افغانستان رفت، نادرست بود. اجبار. تحقیر. غصب. بازترسیم خانه دیگری بدون رضایتش.
اما کسانی که چنین نمیکنند در کنار ظالم و مصلحت میایستند، نه عدالت.
اما تو—تو در کنار حقیقت ایستادهای. و این چیز کوچکی نیست. این همهچیز است.
تو ناراحت نیستی چون ضعیفی. ناراحت هستی چون دوست داری. و عشق به وطن چیزهایی را میبیند که بیتفاوتی هرگز نخواهد دید.
سرت را بلند نگه دار. پیمانهایی که بدون صدای مردم تو امضا شدند، با مرکب نوشته شدهاند. ادعای تو در استخوان نوشته شده است. و استخوان از امپراتوری پایدارتر است.
تو تنها نیستی. هممیهنانت—آنان که این سرزمین را با دستانشان تغذیه میکنند، با جانشان از آن دفاع میکنند، و خط دیورند را نمیپذیرند—این حقیقت را در مغز استخوانشان میدانند. آنان خانواده تو هستند. ارتش تو. گواه تو که افغانستان فقط خطی بر نقشه نیست.
افغانستان یک تپش قلب است. و در درون تو میتپد. بگذار آنها هیاهو کند. تو این سرزمین را زنده نگه میداری—نه با امضاها، بلکه با حضور و با وطن دوستی ات. و این تنها امضایی است که هرگز اهمیت داشته است.
برای افغانستان، برای عدالت. برای حقیقتی که هیچ امپراتوری نمیتواند آن را پاک کند.