27/02/2026
چرا وقتی اسم «رواندرمانی» میاد،
هنوز خیلیها فقط یک تصویر توی ذهنشون دارن؟
یک اتاق.
یک مبل.
دو نفر که روبهروی هم نشستن.
و فقط حرف میزنن.
و اگر بگی در جلسه ممکنه موسیقی باشه،
یا آشپزی،
یا کار با حواس…
ناگهان بعضیها میگن:
«خب این که دیگه رواندرمانی نیست.»
جالبه، نه؟
ما سالها یاد گرفتیم هنردرمانی یک حوزه جداست.
موسیقیدرمانی یک تخصص مستقله.
رواندرمانی یعنی صحبت کردن، نفس عمیق کشیدن، ژورنال نوشتن.
اما سؤال من همیشه این بوده:
چه کسی گفته تجربهی انسانی باید اینقدر جدا از هم تعریف شود؟
مگر احساس فقط در کلمه اتفاق میافتد؟
مگر اضطراب فقط یک فکر است؟
مگر خجالت، اندوه یا خشم فقط با تحلیل شناختی تنظیم میشود؟
وقتی شروع به طراحی Vita Senses Therapy کردم،
خیلیها بدون اینکه حتی یک مقاله علمی در این زمینه خوانده باشند،
خیلی راحت گفتند:
«مسخره است.»
«روانشناس چرا باید از مراجع بخواهد آشپزی کند؟»
«اگر موسیقی بلد نباشد چه؟»
من هیچوقت نخواستم چیزی را ثابت کنم.
چون درمان، مسابقهی اثبات نیست.
هدف در این رویکرد، آموزش آشپزی یا پیانو نیست.
هدف، تماس با تجربه است.
با بدن.
با حواس.
با هیجانی که گاهی پشت کلمه پنهان میشود.
نوآوری همیشه در ابتدا غریبه به نظر میرسد.
هر رویکردی که امروز «استاندارد» است،
روزی تازه و غیرمعمول بوده.
برای من، ترکیب هنر و رویکردهای استاندارد درمانی،
کاهشِ ارزش درمان نیست.
گسترشِ آن است.
اگر درمان قرار است به زندگی وصل باشد،
چرا از زندگی فاصله بگیرد؟
دوست دارم نظر تو را بدانم.
وقتی به کلمه «رواندرمانی» فکر میکنی، چه تصویری در ذهنت شکل میگیرد؟
اگر این نگاه برایت تازه بود،
این پست را ذخیره کن یا برای کسی بفرست که به مرزهای جدید فکر میکند.
#رواندرمانی
#خودشناسی